X
تبلیغات
سوسک طلایی - استاد بزرگ آقای هورفر

سوسک طلایی

خاطرات آموزشگاه بعثت

استاد بزرگ آقای هورفر

سلام باز من اومدم با یه دنیا خاطره خوب بذار ببینم از کجا شروع کنم ... آهان من تصمیم گرفتم که توی هر پستم از خاطرات یه معلم و فقط یکی رو بگم که وبلاگمون همیشه زنده بمونه ! راستی مقدم زهرا جون گلم رو به جمع نویسندگان سوسک طلایی تبریک میگم که یکی از بچه های گل بعثت و یکی از صمیمیترین دوستای منه البته ما خیلی با هم دعوامون هم میشد ولی از دلو جون دوستش دارم(زهرا پرو نشی) از زهرا گفتم یاد یه خاطره افتادم یه روز ازقضا اون زمان که انفولانزای نوع خوک و چرنده و پرنده و خزنده و .... بالا گرفته بود این دوست جون بنده به بلای خانمان سوز آنفولانزا دچار شد چه نوعی بود من نمیدونم والا! و از اونجا که این بشر بسیار از خودگذشته تشریف دارن برای اینکه بچه های عتیقه بعثت مبتلا نشن دو هفته اینطورا غایب شد هر کی میومد میگفت این کو ما همه با هم میگفتیم خوووووووکی گرفته!!!! و هر هر میخندیدیم آخه معلما باور میکردن بعد کلاس دیدنی بود همه ماسک آبی زده بودن یه جور که انگار چه خبره استادا بنده خداها آی میترسیدن!

روزی از قضا این آقای هورفر گل تشریف فرما شدن تو کلاس و اولین چیزی که توجه اش رو به خودش جلب کرد(میگم اولین به زهرا بر نخوره! اگرنه این هوری تا درس نمیداد هیچی حالیش نبود شما بخونید آخری) جای خالیه شهید زهرا بود که ما اصلا حضورذهن نداشتیم که باید از سر این میدون گلی چیزی بخریم جاش بذاریم گفت کوش این ؟؟؟ منم با افتخار گفتم که صمیمیترین دوست بنده خوکی شده !!!آی قیافه هورفر دیدنی بود خیلی باحال بود گفت دارویی هم داره؟ چی میخوره؟ منم خنده خنده تو دلم میگفتم نه براش دعا کنین دکترا جواب کردنش بعد از اینجا به بعدشو بلند گفتم بله بله(با قیافه حق به جانب و خیلی جدی البته کاملا ساختگی چون نمیدونستم دوستم چی کوفت...ببخشید میل یا به عبارتی نوش جان میکنه) یه سری کپسولهای ویروسی!!!!! این دیگه چی بود من گفتم ؟! (چیه خوب چشم نداری ببینی من کاشف دارو هستم؟حسوووود)هورفرم یه سری تکون دادو گفت کمکش کن عقب نمونه نمیدونم از درس گفت یا از خوردن کپسولای من درآوردی به هر حال من خیلی کمک کردم ! مگه نه زهرا جون؟البته تو ارسال رایگان جزوات و تحویل درب منزل. خلاصه این زهرا جان دو هفته سوژه ما شده بودو بعثتو که نگو شده بود عین بیمارستان و هر 2ثانیه یه بار بوی ژل دست میومد با عطرهای مختلف طالبی موز آناناس هلو زردالو و هزار جور بوی دیگه!!!!هر زنگ تفریحم یکی متهم میشد به داشتن آنفولانزا مثلامیگفتیم این مشکوکه حتما خود ناکسشه ای ناقل بی تربیت آلوده بی نزاکت ....دییییییییییییییییییییییید....دوست من به خاطره یه سرما خوردگی ساده نیومده !!!!تو چرا اومدی بعد در اسرع وقت با زهرا جونم در تماس میشدم که چه نشستی بدو بیا این قدرنشناسارو آلوده کن خلاصه بگم دور از تمام این شوخیا جای زهرا اون دو هفته خیلی خالی بود به خصوص برای من

توی همون دو هفته یه اتفاقی برام افتاد که خیلی حس و حال همه چیزو ازم گرفت پدرم به شدت مریض شد و 2 یا 3 هفته بستریش کردن البته به خاطر بیماری خودش الهی بمیرم واسه بابام چه قدر سختی کشید تو اون مدت خیلی ضعیف شده بود گاهی از راه بعثت میرفتم بیمارستان پیشش میگفت بابا برو خونه درستو بخون این واجبتره امسال ساله سرنوشت سازیه من زود خوب میشم .ولی من دلم نمیومد برم میموندم شب برمیگشتم درسمو میخوندم یکی از همون شبا که تا 4 بیدار بودم درس بخونم داشتم میمردم در نتیجه نوشتن دفتر برنامه ریزی (ایده مشاور تحفه) رو بیخیال شدم فرداش به قول خودش به صورت رندوم اسم خوند که برن دفتر برنامه ریزی نشون بدن منم از اونجا که خیلی خوش شانسم و اسمم شانس الملوکه!!!!! اسممو خوند(لال بشی). گفت کو دفترت گفتم مشکل داشتم نشد انجام بدم گفت چه مشکلی ؟ گفتم خصوصیه. بعد گفت بیا بیرون بعد شروع کرد درس پرسیدن منم همه رو جواب دادم گفت تو که انقدر دختر درسخونی هستی چرا تنبلی کردی چه کارمهمی داشتی من مطمئنم هیچ مشکلی نداشتی منم تو همون حال یاد حال بابام افتادمو کلی ناراحت شدمو دلم گرفت آخه بگو از خدا بیخبر تو چه طور به خودت اجازه میدی درباره دیگران قضاوت کنی ؟ها؟

بعد مثل اینکه از طریق یکی از بچه ها فهمید بابام مریضه و بسی خجل شد خاک بر سر !بگذریم  خیلی زیاد شد تا بعد... بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 14:44  توسط دنیا و پریچهر  |