سوسک طلایی

خاطرات آموزشگاه بعثت

پریچهر

سلام دوستان.حالتون خوبه؟

اول از همه بابت دوران طولانی که نبودم معذرت می خوام.چون دوران امتحانات بود و منم خیلی سرم شلوغ بود؛به خاطر همین نتونستم مثل همیشه تند تند براتون پست بذارم.

خوب امروز می خوام براتون یه داستان زیبا بذارم.خودم که خوندم خیلی خوشم اومد.امید وارم شما هم خوشتون بیاد...

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود " نامه ای به خدا " با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند ، در نامه این طورنوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر ازدوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد.  نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا!  

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم.  با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.  من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند !!!!

 

امیدوارم از این داستان زیبا لذت برده باشید.تا دیداری دیگر بدرود

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1391ساعت 19:53  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام دوستان عزیز!امید وارم حال و احوالتون خوب باشه و خوب و خوش و خرم به سر ببرید!

در پست اینبار خبری از خاطره نیست!چون چندی پیش یه تست روانشناسی گذاشته بودم و این تست با استقبال زیادی رو به رو شد تصمیم دارم این بار هم یه تست هوش بذارم!واسه من که خداییش عین واقعیت درومد!امیدوارم برای شما هم درست دربیاد!!!!

تست هوش

 باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه (یکم بیشترم شد عیبی نداره ) به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آساني سوالات شما را گول نزند !!!).

1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟


2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟


3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟


4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟


5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟


6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟


7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟


8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟


9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟


10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

پاسخ دادید؟

حالا به ادامه مطلب برید و جواب ها رو ببینید

.

و اما پاسخ ها ؟؟؟؟؟؟

پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند


2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید)


3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که
ساعت 9 شب است


4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)


5- او 9 گوسفند خواهد داشت


6- کبریت


7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد


8- همان2 سیب


9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)


10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)

 

شکه شدی نه

و نتیجه گیری که اصل کاریه حتما بخونیدش **

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش


7تا و بیشتر دانش اموز دبستان


6 تا دانش اموز دبیرستان


5 تا دانشجو

2-3 استاد دانشگاه


1 مدیران ارشد . . . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 20:9  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام دوستان عزیز!امید وارم هرکجا که هستین خوب و خوش و خرم باشین!

سال نوتون هم مبارک!امید وارم سال خوبی براتون باشه!سالی پر از سلامتی،پر از شادی،پر از لبخند،پر از برکت،پر از موفقیت و...فقط حواستون باشه انقدر که پر میشید یه وقت نترکین!

دوستان  عزیز همون طور که میدونین این وبلاگ مال دوست عزیزمون دنیا خانم گُل گُلاب هستش!ولی چون ایشون وقت نمی کرد که زود زود بخواد پست جدید بذاره من رو مامور کرد و این مسوولیت رو به من سپرد که این کار و بکنم.حالا ایشون بعد از چندین و چند ماه برای وبلاگ خودش نظر زده (البته خطاب به من)که:

damet gaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaarm blogo daste khoob kasi sepordam

ممنون دنیا جان از اینکه تاییدم کردی !در ضمن خیلی هم لطف کردی که بعد از این همه ماه حداقل یک بار یه سری به وبلاگ خودت زدی!

البته دوستان ،دنیا یه خاطره هم برامون نوشته که من خاطره اش رو مثل خاطره ی نوشین عزیز بدون تغییر براتون پست می کنم.شاید که یه لبخند روی لبهاتون بشینه!

البته خاطره ی دنیا یه تبصره هم داره!در واقع خاطره ی دنیا حاشیه ی یکی از خاطراتیه که من نوشتم!

من یه خاطره در مورد تعویض استاد دیفرانسیلمون نوشته بودم.اگه اون رو نخوندین حتما اول برین و اون رو بخونین .

جهت یاداوری :نوشته بودم که بعد از چهار پنج ماه که استاد دیفرانسیل نداشتیم در نهایت یک روز آقای ضیغمی اومد سرمون و بهمون گفت که با استاد بیات صحبت کرده که از این به بعد بیاد سر کلاس هامون!

حالا ادامه ی حاشیه ی اون روز رو از قلم دنیا بشنوید:

yade oonroozi oftadam ke zeygahmi oomad harf bezane bahamoon enghadr asabani bood dorosht dorosht aragh mikard manam jelo nehsaste boodam yedoone azoon doone doroshtash rikht vasate sooratam kole zange tafrih dashtam mishostaaaaammmm hahahaha

دنیا واقعا برات متاسفم که همچین اتفاقی برات رخ داده.اگه من بودم...

دوستان عزیز،خوانندگان این وبلاگِ دوستانه لطفا نظرات خودتون رو برای ما بفرستین!نظرات شما به من انرژی میده و باعث میشه که زود زِود بتونم براتون پست بذارم!منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:9  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام دوستان.خوبید؟خوشید؟

اینبار می خوام براتون یه خاطره رو که یکی از دوستان بعثتی که هم کلاسیمون هم بوده براتون به اشتراک بذارم.این خاطره رو خودش برامون نوشته و ارسال کرده و من هم بی هیچ تحریفی براتون پست می کنم.امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

نووووووووووشین:

seshabe sob bod ke basti dasht 2ta shir kakau ro ba ham mekhord be niloo ham gofte bod ke boland az ro ketab bekhone (pishe2)manam tahe kelas neshaste bodam kheyli aroom goftam kard bokhore be on shekamet bad yehooooo basti dad zad noushin ravani dehati bokhore to shekame khodet manam hang karadam ke in che jooori shenid kam nayavordamo goftam khob ras migam maage nemigid k tak khori nadarim?pa chera darid 2ta 2ta mikhorid?goft k be to rabti nadare o manam goftam daram baraton.zang k khord be havaye inke poshtararo seda konam yavashaki khorakiasho bar dashtam o dadam b aghaye poshtare.basti ta b khodesh omad didesh ja tare o bache nis omad bala ba boghz goft ke noshin khoraki hamo to bardashti?goftam k mibini k dastam nis goft torokhodaaaaaa goftam dadm be aghaye poshtare khejalat bekesh azash nagir vali chon bache eshghe khoraki hash bod rafto az ishon pas gerfto 2_3ta foshe mobarak nesare man kard

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 16:56  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام دوستان.حالتون خوبه؟

یه بار دیگه پر انرژی اومدم تا براتون یه مطلب جالب بذارم.شما به فال اعتقاد دارید؟؟؟؟؟؟؟

میخوام براتون یه تست روانشناسی بذارم.امیدوارم که بتونید ازش بهره مند بشین.اگه استفاده کردید نظراتتون رو برام بفرستید که آیا واقعیت داشت یا نه؟یا اینکه چقدر درست بود؟

روان شناسی رنگ ها :

به گفته ی روانشناسان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و به عبارت دیگر ( خود ) واقعی مان را با این رنگها نشان می دهیم. برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد. که می‌تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد.پس به موارد زیر به ترتیب ذکر شده کاملا توجه کنید:
رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :
قرمز: 1 ش ج س الف
نارنجی:‌ ‌‌‌2 ت ث ک ب
زرد: 3 ی ل ص ض
سبز: ‌4 و م د ژ
آبی: 5 چ ن ط ظ
نیلی: 6 ح خ ف
بنفش: 7 ع پ غ
صورتی: 8 ز ق ه
طلایی: 9 ر ذ گ
برای اینکه با چگونگی موضوع آشنا شوید یک مثال می‌آوریم بدین شکل که اسم و فامیل خودرا روی برگه کاغذی می‌نویسید و بر اساس حروف و اعداد ذکر شده برای هر کدام،به رنگ مربوطه دست پیدا می‌کنید.
مثال : لیلا جلالی
ل3 ی3 ل3 الف1 ج1 ل3 الف1 ل3 ی3
سپس اعداد را با هم جمع می‌کنیم:
21=3+3+1+3+1+ 1+3+3+3
باز هم دو عدد را با هم جمع می‌کنیم:
3=1+2 عدد 3 مربوط به رنگ زرد است.
حال میتوانید مشخصات خود را بخوانید.
صورتی
دارای قدرت جسمی بالایی هستید بخاطر اراده ی بالایی که دارید میتوانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیل کنید. با مسئولیت ها به راحتی کنار می‌آیید و می‌توانید دیگران را در حل مشکلاتشان راهنمایی کنید.از نظر عاطفی فردی قوی و عمیق هستید.صمیمیت بیش از اندازه با دیگران سخت است.
قرم
بسیار جاه طلب بوده و گاهی برای رسیدن به اهداف خود ممکن است از دیگران هم مایه بگذارید. قرمز رنگ حیات و جسارت است.همیشه تلاش دارید که آشکارا به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید.بسیار خونگرم هستید و بسادگی تحریک می‌شوید. ممکن است در اوج شادی نیز ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخمهایتان در هم رفته و به لاک خود فرو بروید.باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده تان در جهت مثبت استفاده کنید.
زرد
بسیار تیز هوش هستید.شخصیتی بسیار خوش بین و فعال دارید. هرگز در ابراز آنچه می‌خواهید بر زبان بیاورید کم نمی آورید.بخاطر زنده دلی ابتکار و مستعد بودنتان در بر قراری ارتباطی خوب با دیگران همیشه دور و برتان پر از دوستان مختلف خواهد بود.با وجودی که روحیه ی بسیار شادی دارید هرگز احساس رضایت نخواهید کرد مگر اینکه شادیهایتان را با دیگران تقسیم کنید.تنها ایرادی که ممکن است داشته باشید قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه تان است که گاهی شمارا در خود غرق می کند!اگر نتوانید انرژی و توانتان را در مسیر درستی هدایت کنید در آخرخواهید دید بیشتر کارهایی که با هدفی مشخص شروع کرده اید ناتمام مانده اند.
طلایی
در هر چیزی فقط حد بالای آن می تواند رضایت خاطر شمارا بر آورده کند. از طرف دیگر رفتار و کلامتان چنان جذابیتی دارد که به ندرت ممکن است کسی با شما آشنا شود ولی شیفته تان نشود. دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است. به هر چیزی با خوش بینی زیاد نگاه می کنید. می توانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیاتتان را به دیگران نیز انتقال دهید.شرایط منفی را می توانید به بهترین موقعیت ها تبدیل کنید.
نیلی
زندگی شما بیشتر به زندگی عارفان شباهت دارد. با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دنیا دارید می‌توانید توان و شادی فوق العاده ای به افراد افسرده ببخشید .علاوه بر روحیه و شخصیت نوع دوست و انسان پروری که دارید ازیک حس ششم بسیار قوی برخوردارید که از این طریق نیز می‌توانید براحتی از مشکلات مردم با خبر شوید.
سبز
برای شما خیلی مهم است که برنامه روزانه داشته باشید.نظم و انضباط برایتان اهمیت زیادی دارد.بندرت ممکن است زنگیتان آشفته و بی هدف باشد. دیگران اغلب برای گرفتن راهنماییهای جدی نزد شما می‌آیند.برای حل مشکلات دیگران بشدت حرص می‌خورید.تکامل شخصیتی برایتان بسیار حائض اهمیت است و برای وسعت بخشیدن به دانش خود هرگز از آموختن دست بر نمی‌دارید. ترجیح می‌دهید بجای از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید.
بنفش
عاشق کند و کاو و جستجو در عمق هر پدیده هستید و شاید هم به همین دلیل عشق به علوم ماوراء الطبیعه در شما به حد کافی رشد کرده است.این باعث شده به رشته هایی چون فلسفه روی آورید هیچ اتفاقی را به راحتی قبول نمی‌کنید. مگر آنکه خودتان آنرا شخصا تجربه کرده باشید .برای حل مشکلات نیز راه حل را در درون خود می جویید. عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن با دیگران کمی برایتان مشکل است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 10:2  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

با نام خدا...

سلام.سلامی گرم همراه با یک لبخند صبحگاهی به همه ی شما دوستان عزیز بعثتی و دیگر خوانندگان...

پریچهر هستم و بعد مدت تقریبا طولانی اومدم خدمتتون تا بازم براتون یه خاطره ی زیبا تعریف کنم

خاطره ی این دفعه هم خنده داره هم مربوط میشه به شکم...سوژه ی اصلی خاطره هم باز آقای باستی هستش.حالا خودمونیم ها...خداییش اگه این باستی نبود ما این همه خاطره رو از کجا میاوردیم؟؟؟؟

عرضم به حضورتون...:

نزدیک امتحانات دی ماه ترم اول بود.روزای آخری بود که قبل از تعطیلات امتحانی به بعثت می آمدیم.تو یکی از همون روزا با آقای باستی کلاس داشتیم.آقای باستی داشت فصل موج رو که تو فیزیک یک پیش دانشگاهی هستش بهمون درس میداد.به تعریف طول موج که رسید با همون صدای با مزش گفت:بچه ها!این تعریف 100% میاد تو امتحان...

در همین حین ثریا گفت:اگه نیومد چی؟باستی گفت میاد....ثریا دوباره گفت:خوب اگه نیومد چی؟باستی که میخواست ثریا رو از سر خودش باز کنه گفت اگه نیومد من به همتون شیرینی میدم.خلاصه اون روز تموم شد و ما رفتیم سر جلسه ی امتحان فیزیک و خدا خواست و تعریف طول موج تو امتحان نیومد!!بعد از شروع شدن دوباره ی کلاس هامون,روز اولی که باستی اومد سر کلاس؛تا وارد کلاس شد ثریا بلند شد و گفت :سلام آقای باستی ...پس شیرینیتون کو؟باستی که اصلا ماجرا رو فراموش کرده بود گفت شیرینی چی؟ثریا گفت:تعریف طول موج تو امتحان نیومده بود....باستی خنده ای کرد و گفت:اااااا....نیومد؟؟؟چرا آخه؟؟؟!!!خوب حالا بعدا میخرم میارم...

سرتونو درد نیارم,باستی با خودش فکر کرده بود ما این موضوع رو تا جلسه بعد فراموش میکنیم و خرید شیرینی به خیر میگذره...اما خبر نداشت بچه های کلاس ما گیر تر از این حرفا هستن....

خلاصه ی مطلب اینکه جلسات هفته به هفته پشت سر هم میگذشت و هربار که باستی وارد کلاس میشد بچه ها همه با هم میپرسیدند:پس شیرینی کو؟باستی هم اوایل میگفت :یادم رفت....بعدش میگفت:تو مسیرم شیرینی فروشی نیست....بعدش میگفت:به خدا میخرم.....بعدترش میگفت:به امام رضا پول میدم بابا علی براتون بخره(بابا علی,خدمتگذار بعثت بود چون سنش بالا بود همه به احترام بابا علی صداش میزدیم)

اما خبری از شیرینی نمیشد که نمیشد؛خلاصه بدقولی باستی به جایی رسیده بود که هربار من به جای باستی خجالت میکشیدم اما خودش اصلا به روش نمیاورد...تا اینکه یه بار باستی سر حل یه تست گفت:هرکی اینو حل کنه یه شارژ 5هزار تومنی ایرانسل از من میگیره!وااای با این حرفش همه ی بچه ها قه قه زدند زیر خنده.باستی هم به رگ غیرتش برخورد و گفت واسه چی میخندید؟ثریا هم گفت:شما یه جعبه شیرینی ناقابل رو نمیخری اونوقت میخوای شارژ 5 هزار تومنی بدی؟؟؟اینجا بود که باستی برای اولین بار تو عمرش خجالت کشید و گفت:بچه ها جلسه ی دیگه براتون میخرم....

خلاصه یک هفته گذشت و دوشنبه ی هفته ی بعد فرارسید.ما دوشنبه ها دو زنگ اول با آقای پیشنماز کلاس داشتیم و دو زنگ بعدش با آقای باستی.سر زنگ پیشنماز صحبت افتاد از شیرینی باستی و پیشنماز که موضوع رو جویا شد خندید و گفت:بچه اید مگه شما ها؟؟؟باستی به زن و بچه ی خودش هم نون نمیده بخورن اونوقت میخواید برای شما شیرینی بخره؟خسیس تر از باستی تا حالا کسی رو دیدید؟؟؟عمرا براتون بخره!در همین حین ثریا دوباره گفت:خوب اگه خرید چی؟پیشنمازبا یه پوزخند گفت :نمیخره....ثریا گفت:و اگه خرید چی؟پیشنماز که میخواست بهمون ثابت کنه از باستی خسیس تر پیدا نمیشه گفت:اگه خرید منم هفته ی بعدش براتون شیرینی میخرم.اصلا پول میدم خودتون برید شیرینی بخرید.هرچی که دوست داشتید برید بخرید....

خلاصه دوزنگ آقای پیشنماز تموم شد و نوبت به آقای باستی رسید.وقتی باستی وارد کلاس شد همه به جای اینکه به صورتش نگاه کنن به دستاش نگاه کردن.اما باز هم دستاش خالی بود.ثریا دیگه تاب نیاورد و گفت:آقای پیشنماز گفت خیلی خسیس هستید ولی ما باور نکردیم.گفت شیرینی نمیخرید ولی ما باور نکردیم...باستی که از این واکنش ثریا شوکه شده بود گفت:نه,میخرم.الان پول میدم به بابا علی بره براتون بخره...خلاصه بابا علی رو صدا کرد و در گوشش چیزی گفت و بابا علی رفت.چند دقیقه بعد بابا علی با یه جعبه شیرینی کوچولو برگشت که عمرا شیرینی های توش به همه ی بچه های کلاسمون میرسید.اما بالاخره از قدیم گفتن یه مو از خرس کندن غنیمته!!!!

خلاصه که شیرینی های باستی رو دونفر یکی خوردیم و خندیدیم.

اما قسمت خوبه خاطره مربوط میشه به دوشنبه ی هفته ی بعدش چونکه وقتی پیشنماز اومد سر کلاسمون اولین حرفی که بهش زدیم این بود:آقای پیشنماز,آقای باستی شیرینی خریدها!!!!

پیشنماز هم حسابی تعجب کرد و گفت عجیبه!خوب البته حق هم داشت تعجب کنه چون اگه پیگیری های مستمر ثریا و دیگر دوستان نبود عمرا باستی همون نیم کیلو شیرینی مشهدی رو  هم نمیخرید....

خلاصه زنگ تفریح همون روز آقای پیشنماز به ثریا و دنیا(دوتا سوگلی هاش تو کلاسمون)پول داد و گفت:برید شیرینی فروشی نزدیک بعثت و به تعداد همه ی بچه ها شیرینی تر بگیرید.

خلاصه که اگه از دست باستی شیرینی درست و حسابی نخوردیم به جاش از دست آقای پیشنماز شیرینی خوشمزه ای خوردیم....

آقای پیشنماز با اینکه دل خوشی از من نداری اما دستت درد نکنه!شیرینی خوشمزه ای بود...

راستی شاید یه روزی خاطرات کل کل کردنامو با آقای پیشنماز براتون تعریف کردم....فعلا بای بای دوستان خوبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 17:24  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام دوستان.حالتون خوبه؟امیدوارم خوب و سرحال و تن درست باشید.امروز میخوام براتون یه سری مطالب جالب و خواندنی و در عین حال آموزنده بذارم.امیدوارم از این مطالب خوشتون بیاد.

معماهای حل نشده:

کتاب وینیچ کتابی دست‌نویس متعلق به قرون وسطی است که مشخص نیست با چه خط و زبانی نوشته شده است. بیش از صد سال است که بسیاری از افراد در سرتاسر دنیا برای شکستن کد این دست نوشته تلاش کردند ولی هیچکدام موفق به فهمیدن آن نشدند! تصاویری که در ورق‌های باقیمانده از این کتاب دیده می‌شود نشان می‌دهد که کتاب در زمینه داروسازی و درمان بیماری‌ها، ستاره شناسی و علوم رمز آمیز و پنهانی می‌باشد.

 

- مثلث برمودا

مثلث برمودا، منطقه‌ای در آب‌های اقیانوس اطلس شمالی واقع شده است که تاکنون شمار زیادی از هواپیماها و قایق‌ها در آن ناپدید شده‌اند. در طی سال‌های بسیار دلایل مختلفی برای این ناپدید شدن‌های اسرارآمیز ارائه شده که از جمله آنها بدی آب و هوا، حمله فضایی‌ها، جابجا شدن زمان و برخی قوانین فیزیک بوده‌اند. هر چند که در بسیاری از گزارشات این اتفاقات پر از اغراق بوده ولی حقیقت این است افراد و اشیای بسیاری در این منطقه مثلث شکل ناپدید شده‌اند و هیچ دلیل محکمی در دست نمی‌باشد، اما نزدیک به ۱۵ سال است که دیگر برمودا خبرساز نشده است.

 

- کفن تورین

کفن تورین یک تکه پارچه کتان است که تصویر یک مرد در آن نقش بسته درحالی که به صلیب کشیده شده است. بیشتر کاتولیک‌ها معتقدند این پارچه، کفن عیسی مسیح می‌باشد. این کفن هم‌اکنون در کلیسای سنت جان در شهر تورین ایتالیا نگهداری می‌شود. با وجود بررسی‌های زیاد هنوز هیچ‌کس نتوانسته توضیح قابل قبولی بر چگونگی چاپ این تصویر ارائه دهد و تاکنون کسی قادر نبوده از روی آن کپی بردارد. آزمایشات رادیوکربن نشان می‌دهد که این تکه پارچه متعلق به قرون وسطی است.

باستان‌شناسان معتقدند این پارچه در قرن چهارم هم وجود داشته، پارچه دیگری نیز موجود است که می‌گویند سر عیسی‌مسیح با آن پوشیده شده بود. پروفسور مارک گاسکین پژوهشگر اسپانیایی در سال ۱۹۹۹ در مورد ارتباط این دو پارچه با یکدیگر تحقیقات مفصل علمی انجام داد. این تحقیقات که بر پایه تاریخ، آسیب‌شناسی، تجزیه خون و لکه‌های روی پارچه‌ها انجام گرفته بود، نشان می‌داد هر دو پارچه در دو زمان مجزا ولی نزدیک به هم سر یک نفر را پوشانده بوده‌اند.

- کشتی ماری سلست

کشتی ماری سلست در سال ۱۸۶۰ در «نووا اسکوتیا» به آب انداخته شد. نام اولیه این کشتی «آمازون» و طول آن ۱۰۳ فوت بود و ۲۸۰ تن وزن داشت. به مدت ده سال ماری سلست پشت سر هم گرفتار حوادث متعددی شد و این کشتی صاحبان مختلفی داشت تا این‌که سرانجام در یک حراجی در نیویورک به قیمت سه هزار دلار فروخته شد. صاحب جدید، تعمیرات اساسی روی آن انجام داد و با نام جدید «ماری سلست» آن را به آب انداخت.

کاپیتان جدید بنجامین بریگز ۳۷ ساله بود که به همراه همسر و تنها دخترش و به اتفاق خدمه سوار کشتی شد و در نوامبر ۱۸۷۲ به سمت ایتالیا راه افتاد. هیچ یک از سرنشینان کشتی هرگز دوباره دیده نشدند. مدتی بعد کشتی سرگردان در اقیانوس پیدا شد و هیچ اثری از خدمه‌اش در آن دیده نمی‌شد ولی هیچ‌کس در آن نبود و تمام مدارک به جز گزارشات روزانه کاپیتان ناپدید شده بود. اوایل سال ۱۸۷۳ دو قایق نجات در اسپانیا به ساحل نشستند. در یکی از آنها جسد یک نفر به همراه پرچم آمریکا بود و در دیگری جسد پنج نفر دیده می‌شد. برخی معتقدند این اجساد بقایای سرنشینان ماری سلست بودند ولی حقیقت این است که هویت این اجساد هیچ وقت کشف نشد.

 

- زمزمه تائوس

زمزمه تائوس یا زمزمه طبیعت در بسیاری از نقاط دنیا شنیده می‌شود. این صدا اغلب در محیط‌های ساکت به گوش می‌رسد و شبیه صدای موتوری است که از فاصله دور می‌آید و بیشتر در ایالات متحده، انگلستان و کشورهای شمال اروپا رخ می‌دهد. هر چند که تاکنون پژوهش‌های بسیاری برای پیدا کردن منبع این صدا و ضبط آن انجام شده ولی هنوز هیچ‌کس نتوانسته به نتیجه‌ای دست یابد.

بلندترین زمزمه تاکنون در شهر کوچک تائوس در نیومکزیکو شنیده شده است. در سال ۱۹۹۷ کنگره آمریکا گروهی از دانشمندان انستیتوهای علمی معتبر این کشور را مامور تحقیق در این زمینه کرد ولی تا به امروز هیچ‌کس علت این صدای زوزه مانند را کشف نکرده است.

 

- جاده بیمینی

در سال ۱۹۶۸ غواصان، صخره‌ای عجیب و زیردریایی را کشف کردند که در نزدیکی جزیره بیمینی شمالی در باهاماس قرار داشت. هنوز هم هستند کسانی که معتقدند سنگ‌های این صخره به طور طبیعی ساخته شده‌ ولی به خاطر نوع نظم غیرمعمول این سنگ‌ها، بسیاری فکر می‌کنند که بخشی از شهر گمشده آتلانتیس می‌باشند. شاید عاملی که بیشتر باعث اسرارآمیز شدن این جاده شده ادگار کایس پیشگو است که می‌گفت : «در سال‌های ۱۹۶۸ الی ۱۹۶۹ بخشی از یک معبد که هنوز کشف نشده است در دریاهای نزدیک بیمینی، عیان خواهد شد.»

دکتر گرگ لیتل باستان‌شناس آماتور در تحقیقات اخیر خود صخره جاده مانند دیگری درست شبیه صخره اولی را در زیر آن پیدا کرد. او معتقد است این صخره‌ها قسمت بالایی یک دیوار قدیمی یا یک اسکله می‌باشند. به هر حال این صخره‌ها هر چه که باشند چندان محتمل به نظر نمی‌رسد که دست طبیعت خود به خود سنگ‌ها، شن‌ها و صدف‌ها را این طور منظم در کنار هم قرار داده باشد.

 

 - مشاهده موجودی عجیب

لاک نس یا لخ نس نام برکه ای در بریتانیا است که سالیان سال است که مردم درباره مشاهده موجودی عجیب در آن هشدار می دهند! تاریخچه مشاهده این موجودات عجیب به قرن شانزدهم برمیگردد ولی یکی از جدید ترین مشاهدات در ۲۲ جولای ۱۹۳۳ رخ داد و زمانی که آقای جرج اسپایسر به همراه همسرش یکی از شگفت انگیزترین موجودات زندگی اشان را جلوی اتومبیل خود دیدند.

این زوج گزارش دادند که این موجود بدن بزرگ و گردن باریک و یک دم بلند داشت! بخاطر سراشیبی جاده متاسفانه موفق به مشاهده قسمتی پایینی بدن حیوان نشدند! این موجود عجیب از جلوی اتومبیل آنها به سمت دریاچه حرکت می کرد!

البته این اولین باری در دنیای امروز نیست که چنین موجود عجیبی مشاهده می شود؛ بارها کشتی های نظامی با دستگاه های ردیابی خود نیز چنین موجودات عجیبی را شناسایی کرده اند و گاها افراد عادی نیز با استفاده از دوربین موفق به عکس برداری و فیلم برداری نیز شده اند؛ اما در تمامی این فیلم ها و عکس ها کیفیت بسیار پایین بوده و هیچ شخصی موفق به شناسایی کامل موجود نشده است.

 

- پا گنده

بیگ فوت یا ساسکواچ به انسانی میمون مانند گفته می‌شود که در نواحی جنگلی شمال غربی اقیانوس آرام و بخشی از بریتیش کلمبیا دیده شده است. برخی کارشناسان بیگ فوت را موجودی تخیلی و برگرفته از افسانه‌ها می‌دانند ولی برخی دیگر به شدت از وجود آن حمایت می‌کنند.

 

- جک قاتل

در اواخر سال ۱۸۸۸ لندن یکی از بدترین و ترسناک ترین روزهای خود را سپری میکرد! قاتلی که خود را Jack The Ripper مینامید شروع به کشتن زن ها در لندن کرد! البته طیف خاصی از زنان و کشتن آنها به شکل خاص! تمامی قربانیان این قاتل زنان فاحشه بودند و قاتل گلوی آنها را بریده و بدن آن ها را مانند تشریح بدن، باز میکرد!

در بسیاری مواقع پلیس دقیقا بعد از پاره شدن بدن قربانی به محل میرسید ولی نمی توانست چیزی پیدا کند! حتی امروزه و با پیشرفته ترین دستگاه های شناسایی پلیس هم این قاتل شناسایی نشد. این قاتل ناشناس موضوع جالبی برای فیلم و کتاب شد، به طوری که بیشتر از ۱۰۰ کتاب مختلف در مورد او نوشتند. تصویری هم که میبینید، نامه ای است که شخصی که خود را قاتل معرفی کرده به یک روزنامه ارسال کرده.

 

- قاتل زودیاک

قاتل زودیاک در اواخر دهه ۱۹۶۰ به مدت ده ماه فعالیت ‌کرد و بعد دیگر هیچ خبری از او نشد، در این مدت او پنج نفر را کشت و دو نفر را زخمی کرد. این دو نفر زخمی نیز به طرز معجزه‌آسایی از مرگ نجات یافتند در حالی که قاتل فکر می‌کرد آنها را کشته است. بعد از هر قتل، قاتل که به زودیاک معروف شده بود به پلیس تلفن می‌کرد و خبر قتل آنها را می‌داد. او در نامه‌های خود به روزنامه‌ها می‌نوشت : من دوست دارم مردم را بکشم. کشتن یک انسان خیلی لذت‌بخش‌تر از حیوانات است چون انسان خطرناک‌ترین حیوان روی زمین می‌باشد. هنوز هم راز قاتل زودیاک برملا نشده است.

 

- زن عجیب

بعد از ترور جان اف کندی، FBI تمامی فیلم ها و عکس های ماجرا را برای پیدا کردن قاتل بازبینی کرد. تنها چیزی که در این فیلم ها خودنمایی میکرد زنی بود که در عکس میبینید! این زن اورکت قهوه ای رنگی پوشیده و یک روسری به سر خود گذاشته، حالت استادن وی نشان میدهد که چیزی جلوی صورت خود دارد که پلیس احتمال میدهد دوربین باشد! در زمانی که به جان اف کندی تیر اندازی شد و تمامی مردم در حال فرار از محل بودند، این زن همچنان در صحنه باقی مانده بود و مشغول فیلمبرداری بود!

پلیس FBI طی بیانیه های متعددی به شکل عمومی خواستار این شد که این زن خود را معرفی کرده و فیلم هایی که گرفته برای پیدا شدن شواهد بیشتر به آنها تحویل دهد ولی هرگز پیدا نشد!

در سال ۱۹۷۰ زنی به نام Beverly Oliver خود را معرفی کرد و گفت که او همان زن است! پلیس طی گفت و گوهایی که با او انجام داد فهمید که در گفتارهای این زن تناقض وجود دارد و احتمالاً دروغ می گوید. تا این لحظه هیچکس نفهمید که این شخص که بوده و آنجا چه می کرده.

 

- نورهای مارفا

نورهای مارفا، نورهایی غیرقابل توضیح هستند که به نورهای ارواح هم معروفند. این نورها در مارفا واقع در ایالت تگزاس دیده می‌شوند. می‌گویند این نورها به اندازه یک توپ بسکتبال هستند و در ارتفاع ۲ متری زمین شناور می‌باشند. نورهای مارفا به رنگ‌های سفید، زرد، نارنجی یا قرمز و گاه سبز و آبی دیده شده‌اند و به سرعت در جهات مختلف حرکت می‌کنند. هنوز هیچ کس از فاصله کاملا نزدیک آنها را ندیده است ولی دانشمندان احتمال می‌دهند این نورها، برق حاصله از تپه‌های کوارتز همان نزدیکی باشد.

 

 - قتل حل نشده کوکب سیاه

در سال ۱۹۴۷ جسد الیزابت شورت که به نحو دهشتناکی دو پاره شده و به شکل ویژه ای قرار گرفته بود، در یک پارکینگ در لس آنجلس کشف شد. معمای این جنایت و جنایات مشابه آن در آن سالها، تا به امروز حل نشده باقی مانده است.

 

 - مهاجران رونوک

در سال ۱۵۸۴ سر والتر رالی به دستور ملکه الیزابت اول به ساحل شرقی آمریکای شرقی رفت تا به وضع مهاجران انگلیسی سامان دهد. بین سال‌های ۱۵۸۵ تا ۱۵۸۷ دو گروه از مهاجران در دو منطقه جای گرفتند و تشکیل مستعمره دادند. یکی از این گروه‌ها به جنگ با قبایل بومی آمریکا پرداخت و پس از مدتی از آنجا که دیگر مواد غذایی و نیروی جنگیدن نداشتند دوباره به انگلستان بازگشتند. گروه دوم با بعضی از قبایل طرح دوستی ریختند ولی این سیاست هم نتیجه‌ای نداشت و بسیاری از آنها کشته شدند.

سرانجام این مهاجران شخصی به نام جان وایت را مامور کردند تا به انگلستان برود و کمک بیاورد. وایت به هنگام ترک آنجا دید که نود مرد، هفده زن و یازده بچه در آن مستعمره زندگی می‌کردند ولی وقتی در سال ۱۵۹۰ وایت دوباره به آمریکا برگشت هیچ اثری از آنها نبود، حتی اثری از دعوا و جنگ هم به چشم نمی‌خورد. این گروه از مهاجران به نام «مستعمره گمشده» معروف شده‌اند و هنوز کسی از ساکنین آن خبری ندارد.

 

 - مرد بالدار

مرد بالدار نام موجودی عجیب است که اوج رویت آن بین سال‌های ۱۹۶۶ و ۱۹۶۷ در ویرجینیای غربی بوده است. در سال ۲۰۰۷ هم گزارش‌هایی مبنی بر رویت آن موجود ثبت شده است. آنها که مرد بالدار را دیده‌اند، می‌گویند این موجود سر ندارد، اما چشمان درشت و سرخی دارد که روی سینه‌اش می‌درخشند. افراد زیادی تاکنون خبر داده‌اند که مرد بالدار را دیده‌اند ولی هیچ عکسی از آن در دست نمی‌باشد.

 

- دی. بی. کوپر

دی.بی.کوپر یا دن کوپر نام مستعاری است که به یک هواپیماربا داده شده است. دن کوپر در تاریخ ۲۴ نوامبر سال ۱۹۷۱ یک هواپیمای بویینگ ۷۲۷ را ربود و پس از دریافت ۲۰۰ هزار دلار در حالی که هواپیما بر روی اقیانوس آرام پرواز می‌کرد از آن پایین پرید. هیچ‌کس نمی‌داند کوپر از آن پرش جان سالم به در برد یا نه، ولی در سال ۱۹۸۰ یک پسر بچه هشت ساله ۵۸۰۰ دلار اسکناس بیست دلاری خیس را در ساحل رودخانه کلمبیا پیدا کرد که شماره سریال آنها با شماره سریال پول‌هایی که به کوپر داده شد، یکی بود. همین اتفاق باعث شد که از آن پس در هواپیماها ردیاب فلزی کار بگذارند.

 

- ال چوپاکابرا

ال چوپاکابرا ( مکنده خون بز ) بیشتر در کشورهای آمریکای لاتین دیده شده است و احتمالا موجودی سنگین وزن با جثه‌ای کوچک‌تر از خرس می‌باشد که یک ردیف فلس شبیه دایناسورها از پشت گردن تا محل درآمــدن دم روی بـدن خود دارد. این نام لاتین به این دلیل بر روی آن گذاشته شده که به گفته شاهدها این موجود حیوانات به ویژه بز را می‌کشد و خون آنها را می‌مکد. می‌گویند این موجود صورتی شبیه سگ یا پلنگ، زبان دراز نوک تیز و دندان‌های بزرگی دارد و بویی شبیه بوی گوگرد بر جای می‌گذارد و به هنگام خطر چشمانش قرمز رنگ شده و می‌درخشند.

 

- کنت سن ژرمن

کنت سن ژرمن نجیب‌زاده‌ای ماجراجو، مخترع، دانشمند آماتور، نوازنده ویلون، آهنگساز آماتور و بالاخره مردی اسرارآمیز بود. او در زمینه علم کیمیاگری هم مهارت‌هایی داشت و مردم او را مرد شگفت‌انگیز می‌نامیدند. هیچ کس نفهمید او از کجا آمده بود. وی بدون هیچ ردپایی هم ناپدید شد، اما پس از آن چندین سازمان پنهانی و اسرارآمیز او را الگوی خود می‌دانستند. در سال‌های اخیر هم چندین نفر ادعا کرده‌اند کنت سن ژرمن هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 18:1  توسط دنیا و پریچهر  | 

پريچهر

اعترافات تکان دهنده

اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریه‌ام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!!!
اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!
اعتراف يكي از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی ... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد!!
یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!
وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!

اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد...
اعتراف می‌کنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو می‌کردم تو دماغم!!
سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!
اعتراف ميکنم راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت. يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام. رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد، منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!
چهار سال پیش باید آندوسکوپی میکردم. از یه لوله باد میفرستن تو باسن مبارک که راحت دیده شه. دکتره نمیدونم چی بود داستان که باد خالی نکرد. یه تاکسی گرفتم برم خونه. وسطا راه دیگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت گوزیدم. منم دیگه دیدم آبروم رفته دلدرد شدیدم دارم از فشار باد, هر چی بود دادم. انقدم فشارش زیاد بود کل ماشین رفته بود رو ویبره. راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره میزد یا امام هشتم...یا حسین. یه پیرمرده هم داد میزد حواست به جلو باشه. راننده فهمید من گوزیدم زد بقل گفت یابوو گم شو پایین فک کردم آمریکا حمله کرده
احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!
تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!
اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!
اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!
سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.
اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 21:11  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

خاطرات ما در بعثت فقط خنده و شادی نبوده....این قلم ماست که فقط به نوشتن خاطراتی که سبب انبساط خاطر ما می شود و از خواندنش لذت می بریم حرکت  می کند ولی این دلیل آن نیست که فکر کنیم همیشه در آنجا شادی کرده ایم و خندیده ایم؛لذا من اینبار می خواهم خاطره ای از ان خاطرات واقعی را تعریف کنم که شاید نه تنها سبب انبساط خاطر نشود بلکه آهی را هم از نهادمان بلند کند....

شاید بعثتی های کلاس ما تا الان فهمیده باشند که منظورم به کدام خاطره است..... خاطره ای که رخدادش سرنوشت خیلی از ما ها را تغییر داد......

جریان جریان دیفرانسیل است......

 20 تیرماه بود؛طرح جامع بعثت تازه آغاز شده بود.همان روز اول و همان زنگ اول دیفرانسیل داشتیم.استادی بسیار مهربان و در ظاهر بسیار پرمعلومات به کلاسمان آمد.خیلی دوست داشتم اسمش را بیاورم ولی از ترس اینکه این خاطره هم مثل آن یکی خاطره ام به سبب گذشتن از خط قرمز حذف نشود,معذور از این کارم لذا فقط اول نامش را می گویم ودر ادامه خاطره او را اینچنین خطاب می کنم : " آقای کا " .

خلاصه ایشان درس را شروع کردند.همه کاملا می فهمیدیم و از این درس که در واقع مثل اقیانوسی با عمق یک سانتی متر است لذت می بردیم.روزها یکی یکی سپری شد و ما همه خوشحال و خندان از پیشرفت خود دراین درس رعب انگیز بودیم تا اینکه بعد از دو سه هفته ای خبر رسید که ایشان در شیراز تصادف کرده اند و در یکی از بیمارستان های انجا بستری هستند.بلافاصله آموزشگاه استاد دیفرانسیل دیگری برای ما آورد ولی ما دلمان هنوز با استاد اولی بود.استاد دوم ما (آقای صاد ) به تنهایی برای خود سوژه ای بود.ما که هیچ چیز سر کلاس هایش نفهمیدیم؛تنها چیزی که در مدت دو ماهه ای که استاد ما بود فهمیدیم این بود که :

من رتبه ی 92 کنکور بودم و دانشجوی عمران شریف بودم .الان هم در یک شرکت عمرانی فقط امضا می زنم هر امضا هم دو ملیون تومان می گیرم.....

خوب البته شاید چون هربار این حرف ها را از اول تکرار می کرد ما این ها رو فهمیدیم وگرنه ممکن بود همین قدر هم نفهمیم....

سرتون درد نیارم,توی این دو ماهه که آقای صاد استاد ما بود ؛نوشین عزیز کلاسمون(که او را نیز بی بی سی فارسی می نامیدیم)با استاد اولی(آقای کا)تماس تلفنی داشت و از وضعیت سلامتی ایشان مطلع می شد و ما را هم در جریان اخبار قرار می داد.آقای کا در هر تماس تلفنی به نوشین می گفت:به بچه ها بگو من برمی گردم,من الان جفت پاهام شکسته و تو گچه!بهشون بگو من تو فکرشونم.بگو برمیگردم و درسشون رو پیش میبرم.بگو نگران عقب موندن از درس نباشن.من می تونم برسونمشون....

ما هم همه کله خام!!!!!منتظر نشستیم تا کا بیاید.....

اواخر شهریور یک روز سر کلاس آقای بنی هاشمی بودیم که در زدند و آقای کا با پای گچ گرفته و عصای زیر بغل وارد شد.بچه ها همه به احترام بلند شدند.نوشین و حدیث گریه کردند که استاد ما خیلی منتظر شما بودیم,بیایید....درسمان عقب است....آقای کا گفت:میام,الان از شیراز اومدم بهتون سر بزنم.از اول مهر خودم میام سرتون...

ما همه خوشحال.....

اول مهر شروع شد نیامد....خبر رسید 25 مهر میاید.گفتیم اشکالی ندارد منتظر می مانیم؛3ماه صبر کردیم,25 روز هم روش....

25 مهر گل خریدیم,شیرینی خریدیم.همه منتظر زنگ اول نشستیم تا کای عزیز بیاید.10 دقیقه به پایان کلاس امد و گفت:پرواز تاخیر داشت.....از گل و شیرینی تشکر کرد گفت:بهتون قول مردونه می دم جبران می کنم و زنگ خورد....

فردا جلسه اول درسی ما بعد از سه ماه و خورده ای با این استاد بود.آمد.پایان کلاس یک برنامه فوق ساعت داد و گفت:بیایید تا درس را جلو ببرم.کلاس های فوق ساعت بعد از ظهر ها بعد ازاتمام کلاس های درسیمان برگزار میشد.40 نفر کلاس ما با 40 نفر آن یکی کلاس که استاد دیفرانسیلمان یکی بود در یک کلاس فشرده مینشستیم وآقای کا درس میداد.ما باز هم خوشحال بودیم.برنامه کلاس ها یک هفته طول کشید تا اینکه روز آخر گفت:از این به بعد برنامه همین است.سه هفته شیرازم,یک هفته برای شما به تهران میایم.یعنی شما سه هفته دیفرانسیل ندارید ولی یک هفته فول ساعت دیفرانسیل دارید...

ما همه به خواهش و تمنا افتادیم که آخر چرا؟؟؟گفت:پاهام درد می کنه و نمی تونم سرپا بایستم و بهتون درس بدم.

نمی دونید چه روز های سختی بود.همه گریه می کردیم و می گفتیم:استاد ما به خاطر شما 3 ماهو خورده ای صبر کردیم؛حالا شما اومدی و میگی سه هفته یک بار میای سر کلاس ما؟ولی ایشون گوش ندادن که ندادند....

خلاصه آقای ضیغمی مدیر لایق بعثت ما رو جمع کرد و گفت:سه ماهه که وقت خودتون رو تلف کردید.از آقای بیات خواهش کردم که کلاساتونو دست بگیره و ایشون هم قبول کردند ولی یه مشکلی داره اونم اینه که ایشون صبح ها هر روز کلاس داره و فقط می تونه بعد از ظهر ها بیان سرتون .قرار شد روز های یک شنبه و سه شنبه ساعت 3 تا 6:30 بیان سرمون.ما همه مثل لشگر شکست خورده بودیم.روزهای سختی رو پشت سز گذاشته بودیم به خاطر همین حتی آمدن ایشان(آقای بیات )در بعد از ظهر ها هم برای ما نور امیدی بود و خوشحالمان کرد.به خاطر خودخواهی های آقای کا هممون شکست بزرگی خوردیم.حسابی از دیفرانسیل عقب افتادیم.حسابی از درس های دیگمون به خاطر تشکیل شدن کلاس ها ی دیفرانسیل در بعد از ظهر های یکشنبه و سه شنبه عقب افتادیم فقط و فقط به خاطر خودخواهی های آقای کا....

درسته آقای کا خیلی خیلی برای ما کم گذاشت اما خدا رو شکر آقای بیات جبران کمبود ها رو کرد ولی با این حال فکر نمی کنم هیچ وقت بتونیم خاطره ی رو دست خوردنمون رو فراموش کنیم با وجود اینکه بعد از مدتی توسط یکی دیگر از دبیرهایمان متوجه شدیم که ماجرای تصادف و شیراز و گچ پا و عصای زیر بغل همش یک نقشه بوده واسه ی رسیدن به هدف .هدفی که ما هیچ وقت نفهمیدیم چه بود و برای چه مقصودی بود جز زمین زدن یک عده دانش آموز در درس آن هم در حساس ترین سال تحصیل...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 20:59  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام به دوستان عزیز.امیدوارم خوب باشید.....

دوستان بعثتی میخوام بهتون خبر بدم پست بعدی یه خاطره ی جنجالیه....

حواستون باشه از دستش ندید!از الان تا پایان هفته وقت دارید حدس بزنید خاطره راجع به کیه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 12:29  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

فرهنگ لغات ایرانی/ چاپ جدید


بیمه‌ی عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.


سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.


تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.


گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تا کنون مشاهده نشده است!!


مترو: سونای بخار متحرک


عذرخواهی: در ایران دیده نشده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.


آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.


خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است.


اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.


مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.


تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!!!


گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ


تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی


شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.


شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.


دانشجو: یک عده افراد همیشه معترض


بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های ناموسی و بدون آن!


رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است


ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا


از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها


مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند.

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.


و غیره (و ...): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 17:1  توسط دنیا و پریچهر  | 

tablighat bazargannnnni

www.hoomanbasti.com 

سر بزن حالشو ببر

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 12:28  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

پریچهر

با سلامی مجدد خدمت دوستان عزیز ....

خاطره ی این دفعه را حدس بزنید راجع به کیه؟

چی؟نمی شنوم....آقای بنی هاشمی؟نه بابا!خاطره های بنی هاشمی انقدر بی مزه اس که اگه تعریف کنم همتون بهم می گید ایشاا... رو آب بخندی...!!!!

چی؟اقای هاشم زاده؟نه بابا!!!!ایشون انقدر جلتلمن بودند که خاطراتشون قابل تعریف نیست؛همه رو باید تو صحنه باشی تا خندتون بگیره....

چی؟آقای خزایی؟نه بابا!!!ایشون تنها خاطره ای رو که از خودشون به جا گذاشتن صداشونه که اونم قابل نوشتن نیست ؛البته تازگی شنیدم رفتن و فاصله ی بین دندوناشونو پر کردند و دیگه صداشون مثل سابق نیست.خوب پس از همین جا بهشون تبریک می گم.بالاخره دارندگی و برازندگی دیگه!!!ایشون پولشو داره,به خودش میرسه!اون از چشمان مبارکشون که دو سال پیش رفتن لیزر کردن این هم از دندوناشون که پارسال درست کردند...ایشاا... اگه همین جوری پیش بره تا چند سال دیگه یه تام کروزی یه شاهرخ خانی یه .... از خودش میسازه

بگذریم.خودم میگم خاطره راجع به کیه؟شما انقدر به خودتون فشار نیارید...

خاطره رجع به آقای باستیه!به همین سادگی....اصلا از من به شما نصیحت:هر وقت اسم از خاطره اومد یاد آقای باستی بیفتید....

جونم براتون بگه همون طوری که قبلا گفتم:ما روزهای سه شنبه زنگ اول با آقای باستی کلاس داشتیم.ایشون بهمون گفته بود که زودتر بیاین سر کلاس تا کلاسو زودتر شروع کنیم.خودشون هم همیشه راس ساعت 7 صبح میومدن.ولی از آنجایی که بچه های کلاسمون از آن دسته دانش آموزانی بودن که تا زور بالا سرشون نبود کاری را نمی کردند همیشه دیر میومدن سر کلاس و از درس عقب می موندن....به همین دلیل بود که آقای باستی یه خِرَد فردی زد و بهمون گفت:بچه ها!از جلسه دیگه هر کی دیرتر از ساعت 7:30 بیاد سر کلاس باید جریمه بپردازه.جریمش هم یه کیک و شیر کاکائو است که باید واسه من بخره...

خلاصه سرتونو درد نیارم.وضعیت بهتر شد و بچه ها زود تر میومدن سر کلاس و هر کی هم که دیر می کرد بدون کیک و شیرکاکائو نمیومد.هفته ها به همین منوال می گذشت تا اینکه دیدیم اینطوری که نمی شه!واسه حتی یک دقیقه دیر کردنمون هم باید هفته ای یه کیک و شیر کاکائو واسه باستی بگیریم.

خلاصه با همدیگه جمع شدیم و گفتیم:باشه آقای باستی!حالا که تو خرد فردی می زنی و ما رو گیر میندازی,ما هم با همدیگه یه خرد جمعی می زنیم و حالتو بد می گیریم.خلاصه گفتیم چه کنیم ؟چه کنیم؟تا اینکه به این نتیجه رسیدیم که باید مسمومش کنیم تا دست از این کاراش برداره.خلاصه قرار شد فردا که سه شنبه باشه یکی از بچه ها دیر کنه و در جریمش کیک و شیر کاکائو بخره  و بیاد سر کلاس. منتها با این تفاوت که شیرکاکائوش سالم نباشه,بین خودمون بمونه ولی قرار بود شیر کاکائوش تاریخ گذشته باشه!

خلاصه فردا شد و ما اومدیم سر کلاس.طبق قرار فرد مورد نظر که حالا اسمش رو نمیارم دیر کرد و کیک و شیر کاکائوشو آورد.ما هم همه از درست پیش رفتن برنامه خوشحال بودیم.هیچ وقت اون لبخندی که وقتی باستی داشت شیرکاکائوشو می خورد رو لبهای بیشتر ما ها بود فراموش نمی کنم .همه لبخند به لب نگاش کردیم و منتظر موندیم تا از خودش یه عکس العملی نشون بده ولی هیچ اتفاقی نیافتاد که نیافتاد.

از طرفی آن روز چند تا از بچه ها دیر کرده بودن که وقتی آمدند فقط کیک و شیر کاکائو نخریده بودند بلکه پفک و چیپس و پاستیل و تک تک و رانی هلو هم گرفته بودند.باستی یه تنه همه خوراکی ها رو با هم خورد ولی باز هم هیچ عکس العملی نشون نداد.خلاصه زنگ تموم شد و از ما خداحافظی کرد و برای کلاس بعدیش که بعثت صادقیه تشکیل می شد روانه آریاشهر شد.تازه آن موقع بود که فرد مزبور که قرار بود شیرکاکائو مسموم بیاره اعتراف کرد که شیرکاکائوش سالم بوده و دلش نیومده استادش رو مریض کنه!ما همه از دستش حسابی عصبانی شدیم ولی از آنجایی که خدا همیشه با ما یار است هفته بعدش که دوباره با باستی خان زبل(البته به نظر خودش)کلاس داشتیم متوجه شدیم که ان روز وقتی کلاس ما رو ترک می کنه حالش بد میشه و گلاب به روتون شکوفه میزنه حتی کار به جایی می رسه که میره زیر سرم.آنروز آنقدر خندیدیم که حد نداشت و از خدا سپاس گزار شدیم که با وجود اینکه ما او را مسموم نکردیم ولی شکمو بودن خودش و خوردن آن همه خوراکی با هم باعث مسموم شدنش شد وبالاخره او چیزی رو که باید می فهمید فهمید....

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 15:20  توسط دنیا و پریچهر  | 

Homa

[لبخند]اول سلام خب سامولیک من پارسال طرح 4ترمی بعثت بودم این خاطره مربوطه به هفته سوم ورودمون به بعثت. حتما طرفدارای سوسک طلایی دکتر د استاد شیمی مارو میشناسن... یکی از روزای گرم تابستونی بود که دکتر د میخواستن تستای مارو ببیننو طبق معمول بی تستارو پرت کنن بیرون... چندتا از دوستامون پرت شدن بیرون......... نمیدونم بیرون کلاس چی دیدنو چی شنیدن که از اون روز بازار شایعات درباره استاد عزیز ادبیات ما شروع شد..... وااااااای، بدبختی مام از همون روز لعنتی شروع شد..........[گریه] بگذریم. خلاصه که بچه ها قرار گذنشته بودن دیگه به شوخیایه این آقا نخندن ولی مگه میشد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! 2شنبه ها 2 زنگ آخر ادبیات داشتیم،خیلی دوسش میداشتیم... عادت داشت تند تند درس بده بره جلو، هر وقتم نمیشنیدیم میگفت هلن کلر، بهزیستی.... یه بار یه تست پرسید جوابش گزینه 3 میشد یکی از بچه ها گزینه 4 رو نشون داد که خیلی بی ربط بود! گفت مریم،رو چه حسابی گفتی 4؟ مریم گفت استاد به خدا من 3 رو نشون دادم، انگشت چارممو با شستم نگه داشته بودم ولی ول شد! استاد پ گفت بچه ها توجه کنن!ایشون مشکل روانی ندارن،ایشون تو بخش ارتوپدی بهزیستین!!! کلاس منفجر شد.... مثلا قرار بود کسی به حرفاش نخنده! داشت مبحث صوت رو درس میداد که رسید به کلمه خنک به معنی آفرین و تحسین! یه دفه سپیده دوستم که کاشونی بود سر لج و لجبازی و مثلا مخالفت گفت ما تو زبونمون این کلمه رو واسه سرما استفاده میکنیم.... استاد پرسید شما کجایی هستید؟ سپیدم گف کاشونی! استادم گف از همه درو دهاتیای عزیز خواهش میکنم لهجشونو وارد زبان فارسی نکنن!! آقا اینو که گف کلاس راستی راستی رف هوا!!!! حتی خود سپیدم خندش گرفت!!!! [خنده] خب دیگه من برم به مغزم فشار بیارم اگه بازم چیزی یادم اومد بسندم!!!! فعلا[بدرود]
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 19:33  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

سلام.یه سلام گرم به دوستان بعثتی و دیگر خوانندگان این خاطرات.
خاطره ای رو که امروز براتون نوشتم یه خاطره ی خاصه!!!!!!چون که مربوط به من و دوستام نمیشه ولی مربوط به بعثت میشه!البته یه تفاوت دیگه هم داره؛اونم اینه که این خاطره رو خودم ندیدم بلکه برام تعریف کردند!!!!البته پراهمیت ترین قسمتش اینه که این خاطره رو یکی از دبیرهای بعثتی که از قضا دبیر دیفرانسیل ما هم بود تعریف کرده....
حاشیه پرانی نمی کنم و یک راست میرم سر قضیه.....
خرداد ماه بود؛روز همایش دیفرانسیل؛آقای بیات که دبیر دیفرانسیل ما بود تعریف می کرد که:
روز اول شروع اردوی جمع بندی پایان سال یا همان همایش های علمی با یکی از کلاس های پسرانه بعثت کلاس داشته.می گفت:وقتی رفتم سر کلاس دیدم همه ی پسرا زیر شلواری پوشیدن و یه چندتاییشون هم شلوارک به پا دارند.......بالش و پشتی گذاشتن زیر دستاشون و پاهاشونو انداختند رو میز.....خلاصه که صحنه خیلی وحشت ناک بوده!حتی تصورش هم وحشت ناکه......
اولش آقای بیات جا می خوره که اینا چرا اینجورین؟؟؟؟؟؟بهشون میگه:بچه ها....!!!!!چرا اینجورید....؟؟؟؟؟
پسرا هم همه میگن:وا....؟؟؟؟استاد....؟؟؟؟مگه باید چطوری باشیم....؟؟؟؟مگه خودتون نگفتید این دوران روزای اردوئه...؟؟؟؟خوب آدم وقتی میره اردو راحت می پوشه و راحت می شینه دیگه.....!!!!
وای خدای من....!شما ها فقط قیافه ی بیاتو تجسم کنید.....
خلاصه که آقای بیات نازنین ادامه خاطره رو اینطور تعریف کرد:
من که مونده بودم چی کار کنم تصمیم گرفتم کلاس اردوی اون روز رو تعطیل کنم و بفرستمشون خونشون ولی بعد دیدم با این وضع که نمی تونن برن خونه.....فقط دو نفرشون شلوار پاشون بود بقیه همه زیر شلواری پوشیده بودند,تازه چندتاییشون هم شلوارک به پا داشتند....خلاصه که تصمیم گرفتم منم بشم مثل خودشون و اردوی اون روز رو همونجوری مثل خودشون برگزار کنم....
پس منم یه بالش ازشون گرفتم و گذاشتم زیر دستم و شروع به حل تمرین کردم....
وای خدای من!وقتی صحبت های آقای بیات تموم شد همه ی ماها از خنده غش کرده بودیم.اون صحنه ی کلاسمون دیدنی بود.یکی از خنده دلشو گرفته بود؛یکی سرخ شده بود؛یکی قه قه می زد؛یکی رفته بود زیر میز.....
ولی آخرش اینه که دمشون گرم با این کاری که کردند.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 19:18  توسط دنیا و پریچهر  | 

پ نه پ (بازگشت دنیا)

رفتم جلسه ثبت نام 1ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم..


مامانم سفره پهن کرده بود ,بهش گفتم میخوای شام بیاری؟
گفت: پـَــــــــ نَ پَـــــــــ میخوام گلای سفره رو اب بدم



پدربزرگم فوت کرده تو قبرستونیم دوستم زنگ زده میگه کجایی؟ میگم بهشت زهرا ! میگه واسه چی ؟ میگم واسه پدر بزرگم. میگه اِ ؟ فوت کرده ؟ میگم پـَـــ نَ پـَـــــ تمرینی اومدیم مانور بدیم اگه یوخت اتفاقی افتاد هول نشیم...



دوازده شب رسیدم دم خونه کلید نداشتم به داداشم زنگ زدم میگم یواش درو باز کن بقیه بیدار نشن .میگه در خونه رو؟ پَـــ نَ پَـــ در یخچالو!!! سر شب گرمم بود رفتم پشت تخم مرغها خوابیدم.!!!



شیشه رفته تو دستم , دارم از درد جیغ و داد می کنم, به رفیقم میگم در بیار, میگه شیشه رو؟
میگم پَــــ نَ پَــــ , ادای من و در بیار شاد شیم





تصادف کردم، زنگ زدم ۱۱۰ ... پلیسه اومده میگه تصادف کردی؟!گفتم پـــ نَ پَـــــ اینا همش نقشه بود بیای ببینمت




میگه چجوری رفتی آمریکا ؟
میگم من اینجا دانشجو ام.
میگه یعنی « اپلای » کردی؟!
پَــــ نَ پَـــــ وقتی کنکور آزاد میدادم انتخاب هفتمُ تیک زدم آمریکا قبول شدم





میگم دیگه میخوام از ایران برم ...
میگه با آژانس مهاجرتی میری؟!
پَـــ نَ پَــــ هماهنگ کردم اول پاییز با دسته غازهای مهاجر






یارو با 160 تا سرعت زده به یه عابر پیاده عابره پرت شده 20 متر اونطرفتر افتاده زمین هیچ تکونیم نمیخوره.دوستم میگه یعنی مرده؟
میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ داره تمارض میکنه پنالتی بگیره





مادر دانش آموزِ اومده مدرسه....معلم بهش میگه با بچتون ریاضی تمرین کنین....میگه تو خونه؟....پَـــ نَ پــــ تو زمین های خاکی........اکثر قهرمانا از زمین های خاکی شروع کردن




بعد از کلی کلنجار رفتن با شریکم بهش گفتم باید از هم جدا شیم ...
میگه یعنی جداً ازهم جدا شیم؟
پَـــ نَ پَــــ من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم الکی بگم جدا شیم، تو بگی که نمیتونم






یارو اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم با پله اومده میگه پس اینجا کلا آسانسور نداره!! پَـــ نَ پَــــ آسانسور داره ولی از طبقه چهارم شروع میشه !




رفتم خونه دیدم ماهی از تنگ افتاده بیرون،داداشم میگه یعنی مرده؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــ دوگانه سوزش کردم وقتی آب نیست با هوا کار میکنه!!




سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون گفتم مرسی آقا ...
می گه پیاده می شین؟
پَـــ نَ پَــــ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد




دارم تو خونه رو ترد میل میدوام بابام میاد میگه داری میدویی لاغر کنی...!! پَـــ نَ پَـــ کلاسم دیر شده عجله دارم



رغ و از فریزر در آوردم میگه می خوای غذا درست کنی ؟!
پـَـَـ نَ پـَـَــــ خانوادش اومدن از سردخونه میخوان ببرن خاکش کنن....






دندونم بد جوری درد میکرد. دستمو گذاشته بودم رو صورتم ... دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت، همسایه ها اذیت نشن!






رفتم گیلاس بخرم. یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!





جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم. یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره






مامانه یارو برای خودش چایی ریخته بود داشت میومد بشینه ... گفتم برای منم میریزی؟
گفت چایی؟
پَ نه پَ دیدم قر تو کمرت فراوونه نمیدونی کجا بریزی گفتم همینجا






دارن گوسفندرو قربونی میکنن ... یه آفتابه آوردن که بش آب بدن ...
اومده میگه میخوان با آفتابه بش آب بدن؟!
پَ نه پَ آفتابه آوردن ببرنش دستشویی استرسش از بین بره ...




رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!





به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!





با نامزدش رفته طلافروشی حلقه بخره ...
فروشنده میگه واسه نامزدی میخواین؟!
*****


پـَـَـ نــه پـَـَــــ سره صحنه فیلمبرداری ارباب حلقه ها بودیم، حلقه کم آوردیم، اینه که مزاحم شما شدیم !





كبوتر اولي: بق بقو
كبوتر دومي: بق بقو
كبوتر اولي: پَـــ نَ پَـــ قوقولي قوقو




از سایت 4shared میخواستم یه فایل دانلود کنم ..... 560 ثانیه صبر کردم بعد پیغام میده : میخوای این فایل رو دانلود کنی ؟ میگم پـَـــ نَ پَـــــ خیلی حال داد یکبار دیگه بشمر من بازم برم قایم شم ..... نیایا




لپ تاپ رو پامه دارم باهاش کار میکنم بابام اومده تو اتاقم میگه لپ تاپت روشنه ؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رو زمین داشت گریه میکرد گذاشتمش رو دلم آروم بگیره بعد بش میگم کاری داری باش مگه ؟ میگه پَـــ نَ پَـــــ صدا گریه اش تا تو اتاق من میومد اومدم بهت بگم گناه داره بغلش کن




پارتی بودیم ... ملت اون وسط داشتن دستارو تکون میدادن و میرقصیدن ...
رفیقم میگه دارن میرقصن!؟
پَـــ نَ پَــــ اینجا گیر افتادن! دارن برای هلیکوپتر امداد دست تکون میدن تا نجاتشون بده





تو خیابون با دوستم داشتم راه می رفتم ، یارو موتوریه گوشیمو از دستم قاپید
دوستم گفت گوشیتو دزدید ؟ گفتم پـَـــ نَ پـَــ برد سیستم عاملشو آپدیت کنه فردا میاره !





به داداشم میگم سر رات داری میای یه لیوان ابم بیار بهم میگه تشنته میگم:پـَـَـ نَ پـَـَـــ من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم




رفتم مرغ فروشی به فروشنده میگم بال دارین، میگه بال مرغ؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ بال هواپیما، چندتا کوچه پایین تر سقوط کردیم میخوام درستش کنم




تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!






یکی***** زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمرگرفتم یادم نیست





رفتم رستوران یارو میگه غذا میل دارید قربان؟پ نه پ اومدم ببینم اینجا حقوق خوبه؟از کارت راضی هستی یا نه





یارو دو ساعت داره خودپردازو انگولک میکنه تازه برگشته میگه شمام کار دارین ؟پ نه پ وایستادیم اینجا بنیه و پشتکارِ شما رو سرلوحه زندگیمون قرار بدیم




لامپو خاموش کردم بخوابم مامانم میگه میخوای بخوابی ؟ میگم پ ن پ پلاگین دید در شب رو چشمام اینستال کردم میخوام تستش کنم !





با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم





بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه نیـــــو فولدر






از تاکسی پیدا شدم به راننده نیگا میکنم,
میگه باقی پولتو میخوای؟
میگم: پــَــــ نَ پــَــــ میخوام یه دل سیر نیگات کنم که میری دلتنگت نشم!





تصادف شده زنگ زدم اورژانس میگه کسی صدمه دیده
پ نه پ زنگ زدم بگم همه سالمن نگران نشو





رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین*****جوری میبری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه شورت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه




سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!




دوست دخترم منو بچه به بغل دیده، بهش میگم حقیقت اینه که خون من تو رگهای اینه!
میگه یعنی بچته؟؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ پشه ایه که دیشب نیشم زد!!!





تصادف کردیم، زنگ زدیم افسر اومده میگه : تصادف شده؟
میگم : نه پـــــَ ... داریم هشدار برای کبرا 11 رو فیلم برداری میکنیم!!!




تو جاده بنزین تمام کردیم وایسادیم کنار جاده 4 لیتری تکون میدیم ! طرف اومده میگه بنزین تمام کردین ؟
میگیم:پـَـَـــ نه میگیم هورا ! ما هم از این دبـــّه ها داریم !!!

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم

بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ۴۰ درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم
پـَـَـ نــه پـَـَــ خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم ..نور چشام

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!

ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، يارو زده به شيشه ميگه آقا شما هم مي خواي گاز بزني؟ پـــ نه پـــ من مي خوام ليس بزنم...

تو دستشويي به خواهرم ميگم آفتابه رو ميدي؟ ميگه ميخواي خودتو بشوري؟ پ نه پ ميخوام آبش کنم بذارم تو يخچال.

دم دستشويي عمومي واستادم تا نفر قبلي بياد بيرون، اومده بيرون، ميبينه دارم پيچ و تاب ميخورم ميگه دستشويي داري؟؟

ميگم پـــ نه پـــ ، دارم با صداي موزيکي که نواختي تمرين رقص عربي ميکنم!

يارو اومده مي بينه همکارم توي اتاق نيست باز مي پرسه خانم فلاني نيست؟ پـــ نه پـــ هستن. افتادن پشت اون کمد. با خط کش بزن در بياد.

رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر، يارو گفت: راحت باشه؟ پــــ نه پــــ خار داشته باشه.

ميگم بابا... تصميمم رو گرفتم... مي خوام زن بگيرم... ميگه ميشناسيش؟ ميگم آره. ميگه مجرده؟

پـــ نــه پــــــ منتظرم شوهرش رضايت نامشو امضا کنه بريم خواستگاري

رفتم پيژامه از کمد برداشتم پوشيدم بابام ميگه از تو کمد برداشتي؟ پـــــ نه پـــــــ گذاشته بودم تو يخچال تابستونيه پيژامه تگري بپوشم خنک شم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 13:36  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر


قسمت اول: یکی دیگه از خنده دار ترین خاطره هام مربوط میشه به یه روز جمعه!یه روز جمعه که با صبحی تلخ شروع شد و به هرلحظه زیبا تر شدن رفت.
روزهای جمعه آقای باستی در شعبه صادقیه بعثت کلاس های حل تست داشت و از ما ها که دانش آموزان شعبه ی توحیدش بودیم خواسته بود تا در کلاس هایش شرکت کنیم.
اون روز جمعه ما سنجش داشتیم.با بچه ها قبل از شروع سنجش قرار گذاشتیم که بعد سنجش همگی با هم بریم کلاس آقای باستی.خلاصه بعد از اتمام سنجش 22-20 نفری به سمت صادقیه حرکت کردیم.اول تصمیم گرفتیم تا با اتوبوس بریم.پس پیاده از توحید به سمت اولین ایستگاه اتوبوس ستارخان حرکت کردیم.قدری در ایستگاه منتظر ماندیم اما خبری از اتوبوس نبود که نبود. مبسر کلاسمون مسئولیت کنترل ما رو برعهده گرفته بود تا یه وقت کسی جا نمونه و مشکلی تو راه پیش نیاد.وقتی دید اتوبوسی در کار نیس گفت:بچه ها یه دو سه تا ایستگاه بریم بالاتر،سر شهر آرا،اونجا اتوبوس های زیادی از جاهای مختلف ایستگاه دارن.ما هم همه گوش به فرمان رهبر خود حرکت کردیم.وای که چقدر راه طولانی بود و چقدر در راه خندیدیم.بگذریم از تمام سوژه های خنده،مجال گفتن نیست،فقط یکی رو که دلم نمیاد ازش بگذرم می گم.ما همه داشتیم ستارخان را از سمت توحید به سمت صادقیه بالا می رفتیم.از رو به روی ما(یعنی دقیقا خلاف جهت ما)یک پیرزن و پیرمردی داشتند با هم می آمدند.پیرزن تا به دوستم غزاله رسید با حالت تعجب گفت:کجا دارید میرید؟غزاله جوابش را نداد و کنارش رد شد که ناگاه پیرزن از پشت محکم کیف غزاله را گرفت کشید و گفت:با شمام.میگم کجا دارید میرید؟غزاله که از کار پیرزن تعجب کرده بود گفت:بعثت،اشکالی داره؟پیرزن گفت:آهان،خوب برید!
وای خدایا چقدر از این بابت خندیدیم.انگار مثلا پیرزنه میدونست بعثت کجاست یا مثلا ما واسه چی داریم میریم اونجا!!!آخه اصلا این همه دختر اونم با اونیفرم مدرسه کجا رو دارن برن جز مدرسه ای،آموزشگاهی

قسمت دوم: خلاصه بعد از نیم ساعت به ایستگاه شهر آرا رسیدیم،اما باز هم خبری از اتوبوس نبود.سرانجام مبسر تصمیم گرفت با ماشین بریم.پس پرید وسط خیابونو واسمون ماشین گرفت؛هر چهار نفر یه ماشین.خلاصه همه راهی شدند جز من و خودش و ثریا.واسه خودمونم یه ماشین گرفت و هر سه عقب ماشین سوار شدیم.همین که ماشین حرکت کرد من احساس شدید گرسنگی کردم.یه ویفر رو که از سه چهار روز پیش تو کیفم جا مونده بود و از کیفم دراوردم و بازکردم بخورم که دیدم دوستانم هم گرسنه هستند.پس سه نفری ویفر را خوردیم.کاغذ ویفر پر شده بود از خرده های آن.کاغذ را به مبسر دادم و گفتم:اینو از پنجره بنداز بیرون،مبسر تا شیشه رو داد پایین یهو باد زد کاغذ ویفر از دستش افتاد داخل ماشین و همه ی خرده هاش ریخت تو ماشین.ما با هم خنده ای کردیم و به روی خودمان نیاوردیم.بعد از اندکی دوباره دل ضعفه بهم فشار آورد.اینبار رامتینی را که صبح مامانم بهم داده بود را از کیفم دراوردم و سه تیکه کردم و با همدیگه خوردیم اما چون هوا گرم بود،شکلات روی آن شُل شده بود و باعث شد دست هایمان کثیف شود.چون دستمال در کیفمان نداشتیم مانده بودیم چه کنیم که دیدیم مبسردستش رو مالید به پشت صندلی راننده و با آن دستش رو پاک کرد.ما هم به تبعیت از او دستمان را به پشت صندلی مالیدیم و پاک کردیم؛کاغذ رامتین هم انداختیم تو ماشین.خلاصه دیگر رسیده بودیم به صادقیه.کرایه را حساب کردیم و پیاده شدیم .وقتی وارد آموزشگاه شدیم فهمیدیم که راننده ی ما نسبت به بقیه ی تاکسی ها که دوستانمون را آورده بود کمتر کرایه گرفته و انوقت بود که از کارهایمان پشیمان شدیم


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 13:32  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

خاطره بلند:قسمت اول:شاید بهترین خاطرات ما مربوط بشه به زنگ های تفریحمون.چقدر اون موقع ها ما شیطونی می کردیم و آتیش میسوزوندیم.
اوایل بعثت زنگ های تفریح همه با هم توی کلاس می موندیم و یک صدا آهنگ یار دبستانی رو میخوندیم و آخرش واسه همدیگه دست میزدیم مبسر کلاسمون ازمون فیلم برداری می کرد تا یادگاری بمونه ولی همیشه تا به آخر آهنگ می رسیدیم رزمی(مدیر آموزشگاه)در کلاس و باز می کرد و می گفت:بشینید ببینم؛شعر سیاسی نخونید!بعدش هم گوشی موبایل رو از دست نیلوفر می گرفت و فیلم ضبط شده رو پاک می کرد.
یه مدت بعد قید یار دبستانی رو زدیم و از فرانک می خواستیم تا با صدای قشنگش برامون محمد نبودی ببینی رو بخونه!
وای که چقدر اون لحظه می خندیدیم.خوب البته این کارو هم بعد از یه مدت کنار گذاشتیم و یه بازی جدید واسه زنگ های تفریح پیدا کردیم.اونم عروسی بازی بود.یه نفر داماد میشد(که معمولا نیلوفر(معروف به باگت) این نقش رو قبول می کرد) و یه نفر هم عروس میشد(که معمولا یا هانیه این نقش و قبول می کرد یا مبسر کلاسمون)بقیه هم فامیلای عروس و داماد می شدیم.شعر می خوندیم،دست می زدیم،می رقصیدیم و ....
خلاصه که خیلی خوش می گذشت.اتفاقا یه روز از همین روز ها که داشتیم عروسی بازی می کردیم،انقدر محو بازی شده بودیم که متوجه نشدیم زنگ تفریح تموم شده؛هنوز در حال رقص بودیم که یهو باستی درو باز کرد و اومد تو کلاس که یهو دید مبسرمون که اون روز در نقش عروس بود داره با عشوه و ناز میرقصه.خلاصه این شده بود واسش خاطره.هروقت سر هر قضیه ای بچه ها دست می زدند اشاره به مبسرمون می گفت:نیلو تو بیا جلو بشین تا من مَهار بکنمت!تو نمی تونی خودتو کنترل کنی یهو می پری وسط می رقصی!!!
بگذریم،خلاصه که این بازی هم بعد از یه مدت از رده خارج شد و جاشو به یه بازی دیگه داد و اون اسمش پانتومیم بود.کُل بچه ها دو دسته می شدیم و بعد شروع به بازی می کردیم.اون لحظه ها هم خیلی قشنگ و جذاب بود.

خاطره بلند:قسمت دوم:اما بازی دیگر که بعد از پانتومیم سراغش رفتیم واسه اوقاتی بود که اجازه میدادن وارد حیاط بشیم و اون هم عمو زنجیر باف،هوهوچی چی،دختره اینجا نشسته و.... بود.عین بچه های کوچولو دست همو می گرفتیم و با هم بازی می کردیم.یه بازی دیگه هم بود که اون دیگه خیلی آس آس بود.اون بطری بازی بود.دور هم گرد روی زمین مینشستیم و یه بطری رو میذاشتیم تو مرکز دایره ی بینمون.بطری رو می چرخوندیم.سر بطری و ته بطری بین دو نفر قرار می گرفت.اونی که ته بطری به سمتش بود باید از اونی که سر بطری به سمتش بود می پرسید:شهامت یا صداقت؟و اونم یکی رو انتخاب می کرد.اگه شهامت را انتخاب می کرد،کسی که ته بطری به سمتش بود باید یه کاری رو که انجام دادنش نیاز به شهامت داره رو می گفت تا اون انجام بده.واگه صداقت را انتخاب می کرد اون شخص که ته بطری به سمتش بود باید ازش یک سوال می پرسید و اونم باید با صداقت تمام به سوالش جواب می داد.یه بار که داشتیم این بازی رو می کردیم سر بطری به سمت فاتن و ته ان به سمت نیلوفر میرک افتاد.نیلو به فاتن گفت:شهامت یا صداقت و فاتن گفت :شهامت.نیلو به آفتابه ای کثیف و چرک که کنار حیاط بود و بابای آموزشگاه صبح ها با اون آب کف حیاط می ریخت اشاره کرد و گفت:از نوکش اب بخور!وای نمی دونی چه ولوله ای بین بچه ها شد که!بعضی ها می خندیدند،بعضی ها از هیجان جیغ می زدند و بعضی ها هم اَه و پیف می کردند.خود فاتن بیچاره هم که شوکه شده بود.خلاصه برای اینکه از فردا بین بچه ها انگشت نما نشه و بچه ها مسخرش نکنن که توکه عرضه نداشتی واسه چی شهامت انتخاب کردی؛از جاش بلند شد و رفت آفتابه رو شست و توش آب ریخت و از توش آب خورد!!!!!
خلاصه که دوران فوقوالعاده قشنگی بود.البته یه بازی دیگه هم بود که دوران جمع بندی انجام می دادیم و اونم خوندن آهنگ پریوش غلط کرد شوهر کرد بود.واقعا انقدر قشنگ می خوندیم که اگه خود خواننده هاش میشنیدند قطعا از خنده ریسه می رفتند.

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 14:52  توسط دنیا و پریچهر  | 

پریچهر

این پست پریچهر جان به دلایلی حذف شد از همه معذرت میخوام به ویژه از پریچهر عزیزم
+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 14:48  توسط دنیا و پریچهر  | 

parichehr

 خاطره بعدی برمی گرده به آقای باستی.ما روز های سه شنبه زنگ اول با آقای باستی کار داشتیم.به گفته ی ایشون زودتر میومدیم سر کلاس تا دَرسو زودتر شروع کنیم.
یه روز از همون روزا زود اومده بودیم و توی کلاس منتظر باستی بودیم که یهو دیدیم سمن (یکی از بچه های کلاس) خنده کنان که چه عرض کنم ریسه کنان وارد کلاس شد.بهش گفتیم چی شده؟گفت: صبح داشتم با بابام میومدم بعثت،یه ماشین جلومون بود،به دوراهی که رسید راهنمای چپ و زد ولی پیچید تو راست.نزدیک بود باعث بشه ما تصادف کنیم.خلاصه بابام دوتا فحش بهش دادو منم گفتم ولش کن بابا،لابد یارو زنه که هنوز فرق چپ و راستو تشخیص نمیده!خلاصه ما بقیه مسیر و پشت سرش با احتیاط آمدیم تا اینکه به بعثت رسیدیم یهو دیدیم اون ماشینه هم پارک کرد و از توش آقای باستی پیاده شدیم.
وای خدای من،انقدر با بچه ها خندیدیم که حد نداشت تا اینکه باستی وارد کلاس شد.وقتی دید ما از خنده قرمز شدیم گفت چی شده؟ما هم گفتیم از سمن بپرس.اونم از سمن پرسید ولی سمن راضی به گفتن نمی شد،تا اینکه بعد از اصرارهای ما و مرده و دهاتی گفتن های باستی (آخه ایشون هروقت میخواست فحش بده به جای استفاده از کلمات رکیک میگفت:مرده،دهاتی، اقلیت،کمبود عاطفه و ....) سمن راضی به گفتن شد.بعد از تعریف کردن سمن باستی خیلی خندید و گفت:از این به بعد به دست چپم ساعت می بندم که دیگه چپ و راستو قاطی نکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 15:59  توسط دنیا و پریچهر  | 

بی نام و قابل انتقال به غیر

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون منو خزایی و بچه های کلا سمونو نزدیکه 1 میلون رغیب و کلی معلم بپیچونو مامان بابای امیدوار به قبولی و یه بچه ی 1/5 ساله تو خونمون که مثه بختک رو درس خوندم افتاده بود هیچکی نبود!(البته اگه از شما و بقیه ی دوستان بگذریم که گذشتیم! )
یه روز اقای خزایی امدند تو کلاس مثل همیشه سر شار از انرژی.......
شرو کرد به درس دادن......
یه دفه وسط درس گفت: بچه ها تغییری در من احساس نمیکنید؟
مارو میگی؟ اخه این چه سوالیه این بنده خدا داره می پرسه؟(این سوالو معمولا خانم ها هنگامی که به ارایشگاه می روند و همسرشان متوجه موضوع نمی شود می پرسند!!)
یعنی اقای خزایی چیکار کرده که ما نفهمیدیم؟شرو کردم به کنکاش در صورت : ابروها: سر جاش. لپها: ژلی طزریق نشده.لبها: بی ژل.پوست کشیده نشده بود!
من بعد از کمی مکث گفتم:
اقا احیانا حمام ترشیف داشتین؟
صدای خنده ی کلاس لختی بعد در هوا طنین انداز شد!
اقای خزایی در حالی که انتظارات خودشو از کلاسمون در حد صفر پایین می اورد فرمود: نه چشامو لیزر کردم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 14:50  توسط دنیا و پریچهر  | 

parichehr

 اوایل شروع طرح جامع کلاسای بعثت بود که آقای ضیغمی (مدیر آموزشگاه ) تصمیم گرفت کلاسارو یه تعمیراتی بکنه.خلاصه 5-6 تا کارگر اومده بودن تو آموزشگاه و مشغول به کار شده بودن.
آقا سرتونو درد نیارم،از دیوار صدا در میومد ولی از این کارگرها صدایی در نمی یومد به جز روزهای دوشنبه از ساعت 10 صبح تا 2 بعد از ظهر.ما همیشه تو این ساعت با آقای باستی کار داشتیم.نمی دونم چطوری بود که تا آقای باستی پاشو میذاشت تو کلاس کارگرها هم شروع می کردند به تاق تاق و توق توق.اونم با صدای بلند؛طوری که صدا به صدا نمی رسید.
یه روز از همون روزا تا باستی وارد کلاس شد سرو صدای کارگرها هم بلند شد.از قضا اون روز داشتن تعمیرات دستشویی رو انجام می دادن.صداهایی هم که میومد خیلی ناهنجار بود(گلاب به روتون،روم به دیوار صدا تو مایه های صدایی بود که همیشه از دستشویی میاد،حالا من نمی خوام بگم اسمش چیه فقط همین قدر میگم که اول اسمش گ هستش،از سه حرفم تشکیل شده،خلاصه گلاب به روتون)آقا سرتونو درد نیارم،صدا انقدر بد بود که هممون از خنده غش کرده بودیم.در همین حین بود که باستی گفت:بچه ها چرا تا صدا میاد همتون همدیگرو نگاه میکنید؟؟؟؟
باز دوباره همه زدند زیر خنده.من که از این حرف باستی ناراحت شده بودم اومدم ائاده ی فضل کنم و به باستی بگم که این صدای کار کردن کارگرهاست که همیشه از قضا تا شما میاین شروع میشه؛پس یهو دهنمو باز کردم و گفتم:
آقای باستی این سرو صدا ها تا شما میاین شروع میشه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای،یهو کل کلاس ترکید،نمی دونی چقدر بچه ها خندیدند،باستی که مونده بود چی جوابمو بده گفت:پریچهر!با ادب باش بی ادب!
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 14:48  توسط دنیا و پریچهر  | 

parichehr

طرح جامع آغاز شده بود و ما تازه سرکلاس آمده بودیم و هنوز هیچ کدام از دبیرهایمان را نمی شناختیم.دهان به دهان چرخیده بود که نام دبیر هندسه تحلیلی مان آقای بنی هاشمی است.همه به هم میگفتند که آیا دبیر خوبی است؟آیا خوب درس میدهد؟آیا انتشارات بنی هاشمی مال اوست؟..........
تا اینکه بالاخره روز موعود فرارسید.چهارشنبه ها ساعت ده صبح تا دو بعد از ظهر هندسه تحلیلی داشتیم.بعد از کمی انتظار استاد بنی هاشمی وارد کلاس شد.ما از همان ابتدا سوال هایمان را شروع کردیم: آقای بنی هاشمی شما قبلا هم بعثت درس دادید؟ آقای بنی هاشمی شما چندسال سابقه کار دارید؟ آقای بنی هاشمی انتشارات بنی هاشمی مال شماست؟......
آقای بنی هاشمی در مقابل تمام سوال های ما مکثی کرد و در انتها با فروتنی بی مانندی گفت:من هیچی نیستم!
سرتونو درد نیارم.ایشون درس و شروع کرد اما سوالات ما تمامی نداشت و در تمام مدت کلاس در لابه لای گفته های ایشون سوالاتمونو می پرسیدیم و هر چند سوال یک بار هم می گفتیم: آقای بنی هاشمی انتشارات بنی هاشمی مال شماست؟ایشون هم هربار با فروتنی در پاسخ پرسش ما می گفتند :من هیچی نیستم.
خلاصه وقت کلاس تمام شد.وقتی آقای بنی هاشمی میخواست از کلاس بره بیرون،هاله یکی از بچه های کلاس که بعد ها همین آقای بنی هاشمی اسمش رو فرشته ی مهربون گذاشته بود داد زد و گفت: آقای بنی هاشمی بالاخره نگفتید انتشارات بنی هاشمی مال شما هست یا نه؟
آقای بنی هاشمی تا دهان باز کرد که بگه من هیچی نیستم یهو کل بچه های کلاس یک صدا با هم گفتند:تو هیچی نیستی!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 14:47  توسط دنیا و پریچهر  | 

اگر بار گران بودیم....

سلام دوستای خوبم درسته بازم بدقولی کردم قبول دارم راستش از ۲۰ فروردین تا ۵تیر یه ضرب درگیر امتحاناتم تو این فکرم وبلاگو واگذار کنم چون دیگه نمیرسم به خاطر همین یه مسابقه ترتیب دادم با مزه ترین خاطره برنده وبلاگ سوسک طلایی و یه جایزه باحال دیگه میشه خاطراتتونو بفرستید جایزه بگیرید

دلم براتون تنگ میشه برام دعا کنید بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 17:43  توسط دنیا و پریچهر  | 

من زود بر میگردم

سلام دوستای خوب من خوبید خوشید سلامتید انشاالله که خوب خوب خوب باشید

راستش اومدم بگم که من فردا راهی شهر غربتم(دانشگاه ) دارم از الان میگم بعدا نگید پیچوند رفتااااا

زود میام خیلی زود تا 1ماه دیگه اگه هر روز از 24بار از 1 تا 3600 بشماری یعنی ... بذار چرتکه بیارم تق تتق تق تتق تتق تق....خوب میشه 2678400 از 1 تا 2678400 ببین فقط آروم بشمار تند بشمارید قبول نیست باشه آره داشتم میگفتم که من اون موقع برمیگردم با یه عالمه چیزای تووووووپ

به من یه قولی بدید منو تو این مدت فراموش نکنید باشه بعد که شمردنتون تموم شد بیاین پیشم من منتظرتونم بهم نظر بدید همچنان سعی میکنم بخونم

دوستتون دارم دلم خیلی خیلی براتون تنگ میشه

نمیگم خداحافظ میگم منتظرم باشید منتظرتونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 14:24  توسط دنیا و پریچهر  | 

جونم گسسته

سلام این دفعه میخوام از یه استادی بگم که حتم دارم داداشای ما (برادرای عزیز بعثتی) ایشون رو بهتر میشناسن بله دوستان شما درست حدس ....نزدید چون نمیتونید حدس بزنید یعنی نباید حدس بزنید آخه من خودم میخوام بگم ایشون آقای هاشم زاده عزیز هستند .جونم هاشم زاده ! جونم گسسته! این آقای هاشم زاده ناز اولین روزایی که میومد کلاس ما خیلی از بعثت دخترونه نا امید بود میگفت اولین سالیه که به دخترای بعثت آخییییییی درس میده و میگفت دوست دارم ثابت کنید و ببینم که حرفی برای گفتن دارید(این چه حرفیه دخترا اصلا با کمبود حرف مواجه نمیشن اینو خواجه حافظم مبدونه) زنگ ایشونم همچین کم استرس نداشت اگه از مرگ جون سالم به در میبردیم سکته ناقص دیگه حتما رو شاخش بود همچین جدی درررررس میداد که قلب آدم وای میستاد جدی درس میداد جدی میپرسید جدی جدی نصف جونمون میکرد ما هم جدی میمردیم به جان تو نباشه به جان خودمم نباشه میمردیم ولی اصلا آدم قابل پیشبینی نبود یه دفعه هم شروع میکرد به شوخی و خاطره و از این حرفا و البته نصیحتهای جددددددی و پدرانه از شخصیت آقای کرمی هم خوشش میومد ولی به اندازه اون تریپ خشن نبود آخ گفتم کرمی یاد یه خاطره ای افتادم بسی تلخ که اگه نگم اینجام میمونه ببین درست اینجام بعد میشه غم باد بعد شما جوابگو نیستسید پس ولم کن بذار بگم( ولم کنننننننننننن.... بذار بگگگگگم.....) این آقای کرمی کلی بچه هارو ترور شخصیتی میکردو کلی حالشونو میگرفت و استرس بهشون وارد میکرد بعد نتایج بچه های کلاسش با کلاس آقای باستی که خیلی هم مهربون بود همیشه یکی بود آخه یکی نبود بگه کرمی جان برادر من نکن! نکن! خوب چته؟ چرا هم خودشو نارحت میکنی هم این طفل معصومارو؟ حالا باشه ما میگیم تو شدی فرشته نجات و از رو دلسوزی این روشو انتخاب کردی و هر معلمی روش خودشو داره!!! باشه قبول ولی اینو بدون رفتار شما با غیر شاگرداتون و پرسنل بعثت هم همچین تعریفی نداشت حالا بگذریم یه روز ثریا جون یکی از بچه های گل کلاسمون ازکنار پنجره کلاس آقای کرمی رد میشه دوستان من میگم این خاطره رو دوست دارم خودتون قضاوت کنید . بله داشتم میگفتم ازکنار پنجره این کلاس رد میشه و البته زنگ تفریح خورده بوده و کل بعثت داشتن تفریح میکردن (حالی به حولی) ولی آقای کرمی عشقش کشیده بچه های کلاسش تفریح نکنن ثریا جان هم در حین رد شدن بلند بلند (جونم صدا) صحبت میکرده که یکی از بچه ها سرشو از پنجره بیرون میاره و میگه آقای کرمی تو کلاسه ساکت !!! (میتونست بگه استاد سر کلاسه آرومتر) و کرمی میگه بچه ها شاگردای آقای باستی به شما حسودی میکنن چون معلمی به خوبیه معلم شما ندارن(آخ قربون این همه اعتماد به نفس اینایی که گفتی همش خودت تنها بودی؟؟؟ ایییییییییی جااااان) میبینی این باستی طفلک چه قدر مظلوم واقع شده؟

خوب بریم سر خاطره خودمون چیه چرا اینجوری ماتت برده آها فهمیدم یادت رفته خاطره چی بود؟ اوکی . آنچه گذشت: آقای هاشم زاده

ادامه خاطره: آقای هاشم زاده.آنچه در برنامه بعد خواهید دید:آقای هاشمزاده.و این داستان ادامه دارد آقای هاشمزاده...

ببخشید باید اعتراف کنم که خودمم یادم رفت چی داشتم میگفتم آها بله داشتم به خدمتتون میرسوندم که آقای هاشم زاده خیلی خیلی استاد قابل احترام و خیلی هم روشنفکر بود به موقع هم بهمون انرژی میداد (هاشم زاده به آدم باااااال میده) موقع حاضر غایب خیلی باحال بود وقتی جدی جدی شوخی میکرد آدم دلش میخواست از شدت خنده نیمکتو گاز بگیره(به کی گفتی وحشی؟)آره میومد اینجوری اسم میخوند نوروزی .گائینی. محمدی. نوری. دوستارمقدم.و سایر دوستانو آشنایان ......بعد دفتر حضور و غیابو میبست بچه هارو باید میدیدی باید باقاشق جمشون میکردی غرق خنده میشدن ودیگه اینکه یه روز واسه همه بچه ها اسم گذاشت و اسمارو هم تو دفتر حضورو غیاب بغل اسمامون نوشت به عنوان مثال من اقدس بودم(حسوووووووود) و دیگه از اون به بعد اینجوری حاضر غایب میکرد اقدس ....حاضر.....شمسی....حاضر...بلقیس.....حاضرو.....

البته عین همین کارو آقای بنی هاشمی هم کرده بود مثلا به من میگفت لوبیا (ببند نیشتو)به نیلوفر میگفت باگت البته بعد اینکه نیلو برنز کرد اسمش به پراشکی تغییر پیدا کرد به فرناز میگفت جیمبو به نیلو تیرک میگفت شیربرنج به هانیه دندون به فاتر خاله سوسکه و...وای خیلی باحال بود وقتی من میخندیدم بلند میگفت دنیییییاااااااااااااااا خیلی با حال میگفت ای جان

خوب برگردیم سر آقای هاشم زاده یادمه روزای آخر اسفند بود و درسا تقریبا تموم شده بود و وقت برای خاطره ها باز تر شده بود از خدا و بعثتیها که پنهون نیست از شما چه پنهون وقت برای خاطره گویی حتی سختگیرترین معلمها هم باز شده بود لذا آقای هاشم زاده خاطره هایی تعریف کرد بس باحال که دوست ندارم الان بگم تو پستای بعدی انشاالله ...(عشقم کشید نگم حرفیه؟؟؟؟حرفی داشتی تو نظرات)

یکی از اتفاقات باحال سر کلاس آقای هاشمزاده دو سه دقیقه ی آخر هر کلاسی بود که بابا هاشم میدید ما خیلی در حال موتیم و واقعا از خستگی منگیم همچین یه حال اساسی به ما میداد (با در نظر گرفتن اینکه ما دو زنگ آخر روز سه شنبه با ایشون کلاس داشتیم البته همچین هم زنگ آخر نبودااااا چون تا ساعت 7 تو بعثت باید میموندیم خیلی فشااااار رو مون بود بمیرررررم )میگفت با شماره 3 همه جزوه هارو پرت کنید هوا خودشم این کارو میکرد هووووووووووووووووووووووووو خیلی حال میداد بعد زنگ میخورد و ما جزوه هامونو که در باز پسگرفتنش همچین ناشی بودیم از زیر دستو پا جمع میکردیم یه حالی میداااااد یکی رو میز بود یکی زیر میز بود یکی تو میز بووووووووووووووود !!!!!(این رفتارا از یه کنکوری نه تنها بعید نیست بلکه کاملا طبیعیه مخصوصا بعد عید دیگه کامل میزنه به سیم آخر جوری که ملت میگن بیخیال کنکوریههههههه!!!!!) سری بعد میخوام خاطره های هاشم زاده و سایر معلمارو بذارم خاطراتی که خودشون تعریف کردن فعلا... بدرود تا درود

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 11:24  توسط دنیا و پریچهر  | 

خزایی

سلام دوستای گل من خوبید خوشید سلامتید خوب از اون جایی که من یه چند وقت پیش قول دادم که خاطراتی از آقای خزایی استاد زبان بذارم ولی به دلایلی نشد الان به قولم عمل میکنم که شما به ویژه نوید جون ناراحت نشید آخیییییییییییییییییییی خوب از هر چه بگذریم سخن خزایی خوشتر است خوب اول درباره عکس بالا بگم که اینم یکی از شوخیهای آقای خزاییه که توسط باستی این لحظه شکار شده و به اسم تغییر شغل خزایی یا شغل دوم پخش شده ( حلال کن حمید جان )خوب حالا بریم سراغ خاطره خوب بذارید یه کم به مغزم فشارررررررررررررررر بیارم ...................

...............

...............

...............

ا خوب چیه صبر کنید یادم بیاد چرا هولم میکنید ای بابا منم آدمم خوب یادم میره دیگه چه عجله ایه حالا بیخیاااااااااال

آها یادم اومد یکی بود یکی نبود یکی از اون روزای پراسترس بعثتی (اینو فقط یه بعثتی واقعی میتونه بفهمه) آقای خزایی استاد بزرگ اینگیلییییییییش به کلاس تشریف فرما شدن و برخلاف اون چیزی که انتظار داشتیم (وحشیانه درس بپرسن و به اونایی که بلدن بگن مععععععرکه و تو افتخااااار منی و به اونایی که بنده خداها اگه بلدم بودن از استرس گند بزنن مثل .....ترور شخصیتیشون کنه) اومدو خیلی هم از قرار معلوم شارژ بود شروع کرد اول به درس دادن با اون ادا اصولای همیشگی صدای راز بقا و حاج آقا و هزار جور صدای عجیب و غریب دیگه کم مونده بود صدای جک و جونور دربیاره خودش میگفت قرار بوده دوبلر بشه (الله اعلم) بعد طبق معمول خاطرات حمید و هومن از زبان این استاد شیرین زبان (ویرگولی)زبان آغاز شد.

اره بچه ها هومن روز قبل گویا با شلوار .... نه صبر کن فقط قبل اینکه بگم قول بده اونقدر نخندی که کار به نبات درمانی بکشه اوکی؟ خوب بریم سراغ ادامه داستان بله این هومن جان گویا شلوار سه خط دخترونه پوشیده بودن رفته بودن باشگاه و به گفته خزایی عزیز گویا بالای شلوار( دوستان تاکید میکنم تجسم کنید جان من یه لحظه بیار جلوی چشمات) هومن بالای شلوارش پاپیون داشته ایییییییییییی خدا سوتیو داشتی ای جان چه دلی بردی از آقایون جنتلمن اون باشگاه با اون شلوار نازت هومی جاااان

خلاصه به ما سپرد بهش نگیم و فقط یه جوری یاداور بشیم بهش که این شلوارای دخترونه رو نپوشه (دخترونه و البته پاپیون دار) ما هم از اونجا که خیلی خیلی انسانهای شریفو راز داری بودیم هفته بعدی که با هومن جان کلاس داشتیم بدون هیچ تحریف و کم و زیادی گفته های حمید جان رو به عرضش رسوندیم آی قیافش دیدنی بود خوشم میاد هنوز اصرار داشت که شلوار مختص جنسیت خاصی نیست حتی اگر صورتی باشه

خوب دیگه واسه این پست بسه تا بعد دوست دارم مثل همیشه نظرای قشنگتونو بخونم فعلا بدرود تا درود

( اینم اون عکسی که مریم جون گذاشته بود واسه خاطراتش ویژه مونا جان و دوستانی که عکسو نتونستن بببینن)

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 11:22  توسط دنیا و پریچهر  | 

حاشیه !!!

سلاااااااااااااااااااااااااااام این سلام خیلی ویژه است و تقدیم میکنم به یکی از نظراتی که خیلی برام جالب بود متاسفانه این دوست گلمون حتی اسمشم نمینویسه آخه گلکم من تو رو چی خطاب کنم خوب چون م رو خودت انتخاب کردی بهت میگم م جان عزیز من من حدود یک سال که کارم با بعثت تموم شده عزیزم در جواب نظرت باید بهت بگم که به این خاطر نظرت رو عمومی نکردم تا تنش توی فکر بچه های کنکوری که شاگردهای این اساتیدی که نام بردی ایجاد نشه تا بخوان در مقابل استاد جبهه بگیرن و واکنش نشون بدن که البته بهشون صدمه میزنه حرفهای شما درست نمونشو خود من هم دیدم ولی اینو میدونم که به خصوص دخترا خیلی تو حاشیه هستن و من به ویژه توی سالی که در پیش دارن و همیشه به عنوان یه خواهر یه دوست دوست دارم نجابت سر لوحشون باشه و توی سال کنکورشون درگیر حواشی نشن هرچند درست خوب پس شعار من به دوستانی که خیلس دوستشون دارم اینه بچه های گل بعثت حیا کنین حاشیه رو رها کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 15:32  توسط دنیا و پریچهر  | 

استاد بزرگ آقای هورفر

سلام باز من اومدم با یه دنیا خاطره خوب بذار ببینم از کجا شروع کنم ... آهان من تصمیم گرفتم که توی هر پستم از خاطرات یه معلم و فقط یکی رو بگم که وبلاگمون همیشه زنده بمونه ! راستی مقدم زهرا جون گلم رو به جمع نویسندگان سوسک طلایی تبریک میگم که یکی از بچه های گل بعثت و یکی از صمیمیترین دوستای منه البته ما خیلی با هم دعوامون هم میشد ولی از دلو جون دوستش دارم(زهرا پرو نشی) از زهرا گفتم یاد یه خاطره افتادم یه روز ازقضا اون زمان که انفولانزای نوع خوک و چرنده و پرنده و خزنده و .... بالا گرفته بود این دوست جون بنده به بلای خانمان سوز آنفولانزا دچار شد چه نوعی بود من نمیدونم والا! و از اونجا که این بشر بسیار از خودگذشته تشریف دارن برای اینکه بچه های عتیقه بعثت مبتلا نشن دو هفته اینطورا غایب شد هر کی میومد میگفت این کو ما همه با هم میگفتیم خوووووووکی گرفته!!!! و هر هر میخندیدیم آخه معلما باور میکردن بعد کلاس دیدنی بود همه ماسک آبی زده بودن یه جور که انگار چه خبره استادا بنده خداها آی میترسیدن!

روزی از قضا این آقای هورفر گل تشریف فرما شدن تو کلاس و اولین چیزی که توجه اش رو به خودش جلب کرد(میگم اولین به زهرا بر نخوره! اگرنه این هوری تا درس نمیداد هیچی حالیش نبود شما بخونید آخری) جای خالیه شهید زهرا بود که ما اصلا حضورذهن نداشتیم که باید از سر این میدون گلی چیزی بخریم جاش بذاریم گفت کوش این ؟؟؟ منم با افتخار گفتم که صمیمیترین دوست بنده خوکی شده !!!آی قیافه هورفر دیدنی بود خیلی باحال بود گفت دارویی هم داره؟ چی میخوره؟ منم خنده خنده تو دلم میگفتم نه براش دعا کنین دکترا جواب کردنش بعد از اینجا به بعدشو بلند گفتم بله بله(با قیافه حق به جانب و خیلی جدی البته کاملا ساختگی چون نمیدونستم دوستم چی کوفت...ببخشید میل یا به عبارتی نوش جان میکنه) یه سری کپسولهای ویروسی!!!!! این دیگه چی بود من گفتم ؟! (چیه خوب چشم نداری ببینی من کاشف دارو هستم؟حسوووود)هورفرم یه سری تکون دادو گفت کمکش کن عقب نمونه نمیدونم از درس گفت یا از خوردن کپسولای من درآوردی به هر حال من خیلی کمک کردم ! مگه نه زهرا جون؟البته تو ارسال رایگان جزوات و تحویل درب منزل. خلاصه این زهرا جان دو هفته سوژه ما شده بودو بعثتو که نگو شده بود عین بیمارستان و هر 2ثانیه یه بار بوی ژل دست میومد با عطرهای مختلف طالبی موز آناناس هلو زردالو و هزار جور بوی دیگه!!!!هر زنگ تفریحم یکی متهم میشد به داشتن آنفولانزا مثلامیگفتیم این مشکوکه حتما خود ناکسشه ای ناقل بی تربیت آلوده بی نزاکت ....دییییییییییییییییییییییید....دوست من به خاطره یه سرما خوردگی ساده نیومده !!!!تو چرا اومدی بعد در اسرع وقت با زهرا جونم در تماس میشدم که چه نشستی بدو بیا این قدرنشناسارو آلوده کن خلاصه بگم دور از تمام این شوخیا جای زهرا اون دو هفته خیلی خالی بود به خصوص برای من

توی همون دو هفته یه اتفاقی برام افتاد که خیلی حس و حال همه چیزو ازم گرفت پدرم به شدت مریض شد و 2 یا 3 هفته بستریش کردن البته به خاطر بیماری خودش الهی بمیرم واسه بابام چه قدر سختی کشید تو اون مدت خیلی ضعیف شده بود گاهی از راه بعثت میرفتم بیمارستان پیشش میگفت بابا برو خونه درستو بخون این واجبتره امسال ساله سرنوشت سازیه من زود خوب میشم .ولی من دلم نمیومد برم میموندم شب برمیگشتم درسمو میخوندم یکی از همون شبا که تا 4 بیدار بودم درس بخونم داشتم میمردم در نتیجه نوشتن دفتر برنامه ریزی (ایده مشاور تحفه) رو بیخیال شدم فرداش به قول خودش به صورت رندوم اسم خوند که برن دفتر برنامه ریزی نشون بدن منم از اونجا که خیلی خوش شانسم و اسمم شانس الملوکه!!!!! اسممو خوند(لال بشی). گفت کو دفترت گفتم مشکل داشتم نشد انجام بدم گفت چه مشکلی ؟ گفتم خصوصیه. بعد گفت بیا بیرون بعد شروع کرد درس پرسیدن منم همه رو جواب دادم گفت تو که انقدر دختر درسخونی هستی چرا تنبلی کردی چه کارمهمی داشتی من مطمئنم هیچ مشکلی نداشتی منم تو همون حال یاد حال بابام افتادمو کلی ناراحت شدمو دلم گرفت آخه بگو از خدا بیخبر تو چه طور به خودت اجازه میدی درباره دیگران قضاوت کنی ؟ها؟

بعد مثل اینکه از طریق یکی از بچه ها فهمید بابام مریضه و بسی خجل شد خاک بر سر !بگذریم  خیلی زیاد شد تا بعد... بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 14:44  توسط دنیا و پریچهر  | 

به  خدا coming soon سرم شلوغه ولی سر قولم هستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 19:43  توسط دنیا و پریچهر  | 

مطالب قدیمی‌تر